اینجا را دوست دارم، زیاااااد. از اینکه فقط سهم خودم است خوشحالم. از اینکه هیچ کس آدرسش را ندارد، بیشتر خوشحالم. از تصور اینکه اینجا می توانم به آدم ها فحش بدهم حالم خوب میشود.

هویجوری1

چرا اوضاع اینست؟ چقدر حال ندارم :(

اولین ثانیه‌های ۸۸

بالاخره سال نو شد، فکر نمی‌کردم شروع این سال ۸۸، بغض راه گلویم را بگیرد، اما گرفت. احتمالا به این خاطر بود که حسین خان رفته‌اند اهواز تا در عروسی دوست صمیمی‌شان شرکت کنند و ما را اینجا رها کرده‌اند. دلیلی از این الکی‌تر در زندگی‌ام نیاورده‌ام! نمی‌دانم واقعا، نمی‌دانم چه بغض بی‌وقتی بود که راه گلوی مرا گرفت و مرا نشاند سر جایم که وقتی سال هم تحویل شد و بی‌بی‌سی‌ فارسی شمارش معکوس را تمام کرد و به یک رسید بازهم قدرت نداشتم از جایم بلند شوم و به آدم‌ها بگویم سال نو مبارک. نمی‌دانم از خستگی بود یا از کینه، نمی‌دانم به خاطر بلاهایی بود که در این یک سال به سرم آمد یا از رویاهایی که برای ۸۷ داشتم و به ۸۸ موکول شد. اصلا نمی‌دانم ریشه این بغض لعنتی از کجا می‌آید، هر چقدر هم برایش کنجکاوی می‌کنم و از ظهر به این طرف خودم را به در و دیوار می‌زنم، دلیلش را نمی‌دانم. نوشتم که یادم بماند در اولین لحظه‌های سال ۸۸ چه احساسی داشتم.