فرهنگ‌سازي با فحش پايين‌تنه

مديران كشور دم از فرهنگ‌سازي مي‌زنند، حدس مي‌زنم از اين كلمه خوششان مي‌آيد وگرنه هيچ كاري براي رسيدن به آن انجام نمي‌دهند. يا شايد هم كه آن فرهنگ‌سازي كه ما مي‌گوييم با آن فرهنگ‌سازي كه آنها مي‌گويند زمين تا آسمان فرق دارد.

حالا هم كارشان به جايي رسيده كه مي‌گويند فوتبال را در سينماها تنها براي آقايان نمايش مي‌دهيم. عجيب نيست؟ توهين مستقيم به حساب مي‌آيد. نه اتفاقا به زنان اين سرزمين كه مردانش. اگر كسي به من مي‌گفت اجازه مي‌دهم به سينما بيايي و فوتبال ببيني اما اجازه نداري با خانواده‌ات بيايي، چون فحش مي‌دهي و حرف دهنت را نمي‌فهمي، انگار كه به صورت مستقيم به من گفته باشند، بي‌شعور، نفهم. نمي‌دانم چطور ممكن است توي اين سرزمين اينقدر به مردانش فحش‌هاي ناموسي بدهند و از چشم و گوششان مايه بگذارند و عقل و فهم‌شان را در حد پايين‌تنه‌شان پايين بياورند و آنها راست راست راه بروند و به روي خودشان هم نياورند.

خوابم به بیراهه مي‌رود

خواب ديده‌ام، خوابي كه نمي‌خواهم. صبح از جا بلند شدم؛ بي‌حوصله، كلافه، ناخوش، دچار جنگ با خود و هي به خودم مي‌گويم اگر مي‌خواستم كه خودم راهش را بلد بودم، اگر مي‌خواستم كه مي‌توانستم، لابد نمي‌خواهم ديگر. چه دردت است كه مي‌آيي توي خوابم و مرا به هول و ولا مي‌اندازي تا بيست و چهار ساعت را زهرمار خودم كنم و هي به اين ناخودآگاه بي‌مصرف و به دردنخور ثابت كنم كه بحث خواستن و نتوانستن نيست، بحث مهم نخواستن است.  

سنگینی بار فحش

تمام فحش‌های جهان، به تمام آدم‌های بیراه جهان که از روی روان من رد می‌شوند، روی دلم سنگینی می‌کند. از اولینشان تا آخرین، همه‌اش با هم.