خواب ديده‌ام، خوابي كه نمي‌خواهم. صبح از جا بلند شدم؛ بي‌حوصله، كلافه، ناخوش، دچار جنگ با خود و هي به خودم مي‌گويم اگر مي‌خواستم كه خودم راهش را بلد بودم، اگر مي‌خواستم كه مي‌توانستم، لابد نمي‌خواهم ديگر. چه دردت است كه مي‌آيي توي خوابم و مرا به هول و ولا مي‌اندازي تا بيست و چهار ساعت را زهرمار خودم كنم و هي به اين ناخودآگاه بي‌مصرف و به دردنخور ثابت كنم كه بحث خواستن و نتوانستن نيست، بحث مهم نخواستن است.