اخمی به تنهایی بکن، تیره دلی نکن به من

من اصولا آدم جوگيري هستم يا اين آلبوم تازه بيژن مرتضوي، موسيقي و من، همين قدر خوب است؟ با بدبختي و دردسر،  چهار آهنگش را دانلود كرده‌ام و انگار دنيايم عوض شده. دوستشان دارم، ذوق دارم، هيجان‌زده‌ام به خاطر شنيدن‌شان. اصلا باورم نمي‌شود مي‌توانم اينقدر كودكانه دوست داشته باشم آلبوم را. ترانه‌سرايش كيست واقعا؟ هر جا كه مي‌گردم اثري از ترانه‌سرا نيست. آهنگ‌ها خوبند،‌ ترانه‌ها خوبند، اصلا وقتي به آهنگ‌ها گوش مي‌دهم حالم خوب است. رويا پيدا مي‌كنم، دلم مي‌خواهد بالا پايين بپرم،‌ با آدم‌ها حرف بزنم، شوخي كنم، يك جوري است كه انگار دنيا مشكلي با روياهاي من ندارد.

رفع توقيف «چلچراغ»، تولد 10 سالگي «دوچرخه»

كل‌كل ساده‌اي بين بچه‌هاي «سيب» و «دوچرخه» وجود داشت. بچه‌هاي «سيب» سياسي‌تر بودند و نگاه‌شان اجتماعي‌تر بود، «دوچرخه‌»اي‌ها ادبي‌تر. آنها بحث‌هايشان بيشتر در مورد جواني و دردسرهايش بود و اينها بيشتر به ادبيات و داستان‌هاي كودك و نوجوان فكر مي‌كردند. آنها قرار بود روزنامه‌نگارهايي اجتماعي از آب دربيايند و اينها قرار بود روزنامه‌نگاران حوزه فرهنگ و هنر شوند. آنها شايد فعال اجتماعي مي‌شدند و اينها شايد نويسنده كودك و نوجوان. يادم هست يك روز جنگ بين «دوچرخه‌»اي‌ها و «سيب‌»ي ها بالا گرفت، من و بهاران از معدود بچه‌هاي آقاي خليلي در «دوچرخه» بوديم كه سر از «چلچراغ» درآورديم و آن روزها، معصومه ناصري كه براي خودش يك پا «سيب» بود، به يكي از مسئولان «دوچرخه» گفته بود: «اينقدر تلاش نكنيد براي دوچرخه‌اي بودن بچه‌ها، بزرگ‌تر كه شدند مي‌آيند چلچراغ، پيش ما.» اما راستش خود بچه‌ها در چلچراغ هم مي‌دانستند كه «دوچرخه» بچه آقاي خليلي است و آن موقع‌ها كه مديريت دو مجموعه به صورت همزمان برعهده آقاي خليلي بود، هميشه شاكي بودند كه «چلچراغ» براي آقاي خليلي بچه‌زن‌باباست. بعيد مي‌دانم اينطور باشد اما. هر چند براي من، كه خودم را عضو هر دو مجله مي‌دانم، هر دو، اتفاق خوبي به حساب مي‌آيند. حالا همه اينها را گفتم، كه برسم به تبريك به آقاي خليلي. امروز به حكم دکترمسعود امرایی فرد، رئیس شعبه 29 دادگاه حقوقی مجتمع قضایی شهید بهشتی، «چلچراغ» بعد از 44 روز رفع توقيف شد. فردا تولد ده سالگي «دوچرخه» است. از شما چه پنهان خودم را به شكل كاملا محقي در هر دو اتفاق سهيم مي‌دانم و خوشحالم براي آقاي خليلي كه ميانه دي‌ماه هميشه خبرهاي خوبي برايش داشته است. 

Smelly Cat, Smelly Cat

توي خيابان دوازدهم پايتخت، چه فرقي مي‌كند كجاي شهر باشد، مهم اينست كه در خيابان دوازدهم و نه سيزدهم و نه حتي يازدهم پايتخت گربه پشمالوي سفيد و سياهي بود كه خط‌هاي بدنش به خوبي و نظم كشيده شده بودند. درست شبيه به گورخر شده بود و حدس مي‌زنم كه بين دوست و رفقايش گورخر صدايش مي‌زدند. خب، خيلي خوب نيست كه تو گربه‌اي باشي با ناز و عشوه‌هاي گربه‌طور و آنوقت دوست‌هايت يا بچه محل‌هايت يك چيز ديگر صدايت كنند. او جايي دقيقا وسط پايتخت، زندگي مي‌كند؛ به هر حال همه خيابان‌هاي دوازدهم درجايي وسط خيابان اصلي قرار گرفته‌اند. و وقتي گربه‌اي پشمالو در ميان خيابان دوازدهم ايستاده، يعني ميانه ميانه شهر ايستاده و در جريان باشيد كه جايي در ميانه شهر يك گربه پشمالو خودش را گورخر جا زده است.

Happy 2011

چند ماه پیش بود، شاید مرداد یا شهریور. برای خودم نسخه می‌پیچیدم که حالم خوب شود و دعوا می‌کردم که هر چیزی که خوشحالت می‌کند انجام بده. لیست کوچکی هم داشتم‌ که یکی‌اش سفر در ژانویه بود. در تمام این مدت، حداقل تا یک ماه پیش، می‌دانستم ژانویه را در تهران نخواهم بود و در یکی از شهرهای اروپایی در حال شادی دسته‌جمعی با آدم‌های غریبه‌ای هستم که نمی‌شناسم‌شان اما به خاطر سال تازه، خوشحالند و من می‌توانم با آنها همراهی کنم؛ بخوانم، بخندم، برقصم.

نزدیک‌ترین اروپایی که من می‌شناسم، ترکیه است. سفر یک هفته‌ای سال پیش هم آنقدر به من اعتماد به نفس می‌داد که مطمئن بودم اگر سر از استانبول دربیاورم می‌توانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و خب، مدام خودم را در شب ژانویه در میان شلوغی جمعیت میدان تکسیم تصور می‌کردم و ذوق‌زده می‌شدم و ثانیه‌شماری می‌کردم با جمعیت که سال کهنه می‌رود و سال نو می‌آید. از میان آن لیست چهار تایی، سه تایشان را به ثمر رساندم اما این چهارمی، این چهارمی روی دلم ماند. برای همین است که امروز، یک جمعه واقعی در تهران گذراندم و شب، دوباره مثل سال‌های قبل جشن و شادی آلمانی‌ها را دیدم و حالا اوضاع مثل هر سال است. با همان حسرت، با همان غم، با همان امید که سال آینده، سال آینده حتما در یک شهر اروپایی به سر می‌برم و خوشحالم. به هر حال ژانویه 2012 تهران نخواهم بود، مطمئنم.

تا خنده رو لبات بیاد... شب برسه به فردا

از این حس توامان ناامیدی و امیدواری که در شب‌ یلدا جا خوش کرده، متنفرم. از روحیه دادن به خودم که خوب می‌شود، درست می‌شود، زندگی خوب می‌شود. از خودم وقتی که ناامیدم، از تمام تناقض‌های جهان، دوقطبی‌های بی‌منطق، حس‌های دو سر باخت، منطق‌ دست‌مالی شده، از تکرار کلیشه‌ای قول و قرارها، از غرب بزرگراه یادگار امام، از دیوان حافظ، از تمام عهدهای دیرین حتی، در این شب خاص بیزارم.