گاهي روزها پيش مي‌آيد كه آدمي را مي‌بيني، حرف‌هاي مشترك فراوان داريد اما... در زمان اشتباهي ملاقات كرده‌ايد. در زماني كه نمي‌توانيد با همديگر معاشرتي بيشتر از دو دوست معمولي داشته باشيد. در زماني كه پاي يكي، يك جاي ديگر گير است.

گاهي روزها هست،‌ كه آدمي را مي‌بيني اما در اشتباه‌ترين مكان جهان. جايي كه به خودي خود، سرشار از بي‌اعتمادي است و خب، كدام آدمي را مي‌شناسيد كه در مكان بي‌اعتمادي بتواند به تو اعتماد كند؟ وقتي كه آدم‌ها خودشان را منقبض كرده‌اند و حوصله‌اي براي معاشرت بيشتر ندارند.

گاهي ديگر هست كه بهترين زمان و بهترين مكان پيش روي آدميزاد است، اما... خواستن هم براي خودش مسئله‌اي مي‌شود. انگار كه خواستن و اراده‌اي كه به خرج مي‌دهي، مي‌تواند تمام قواعد را تغيير دهد.

حالا به اين نتيجه رسيده‌ام كه نمي‌شود. نمي‌شود براي مقابله با زمان و مكان اشتباه با اراده بودن تغييري ايجاد كرد. مي‌شود پافشاري نابه‌جا، مي‌شود اصرارهاي كودكانه. مي‌زند پايه‌هاي رابطه را سست مي‌كند و تا ابد نيز اين ديواره بي‌اعتمادي بين آدم‌ها باقي مي‌ماند.

بزرگ شده‌ام؟ پير شده‌ام؟ محافظه‌كار شده‌ام؟ نمي‌دانم. اما انگار پاپس كشيدن اين روزهايم با تكيه بر آن سه عنصر اساسي باعث شده‌اند احترام بيشتري براي خودم قائل باشم.