آدم‌ها وقتي نيستند يعني نمي‌خواهند باشند

در حال مرگ هستيد، نه حوصله خودتان را داريد و نه ديگران را، نه دل‌تان جمع مي‌خواهد و نه نشستن در خانه و تنهايي را، نه درس خواندن و كار كردن و نه حتي تفريح و خوش‌گذراني. اگر تمام دنيا را هم پيچانده باشيد تا سر فرصت براي حجم تنهايي‌تان غصه بخوريد، معمولا در اين مواقع يك نفر هست كه گارد شما را باز مي‌كند و اصلا كاري به كار اين حرف‌ها و بي‌حوصلگي‌ها نداريد. بيرون مي‌رويد، گشتي مي‌زنيد و در نهايت هم احساس مي‌كنيد خيلي به شما خوش گذشته و عصر خوبي را گذرانده‌ايد.

يا به عبارتي ساده‌تر

آدمي هست كه بي‌حوصله و خسته و ناخوش است و تمام دنيا را فراموش كرده و براي خودش غصه مي‌خورد و مدام هي هي هي مي‌گويد. او، اگر بخواهد، شما را مي‌بيند. پس، پيشنهاد ساده‌اي دارم؛ نبودن آدم‌ها را به هزار و يك اتفاق روحي و جسمي ربط ندهيد.

دل نگرانی

دل نگرانی سهم من، حق من نیست. من حق دارم بهتر از این دل نگرانی ها زندگی کنم. شادمان باشم، زندگی کنم اما...

نه واقعا حق من نیست.

اردیبهشت به دیدنت خواهم آمد*

اردیبهشت که آغاز می‌شود، ترس برش می‌دارد. شبیه به آدم‌های ناخوشایند بی‌منطق، مدام با خودش راه می‌رود و دفتر و دستکش را دست می‌گیرد که بگوید خیلی هم حال خوبی دارد. اصلا هم لازم نیست آدم باهوشی باشی تا بشناسی‌اش، فقط باید کمی دقیق‌تر توی صورتش نگاه کنی و وقتی راه می‌رود، وقتی هدفون را از توی گوشش درمی‌آورد یا لحظه‌ای که می‌خواهد بند کفشش را ببندد توی خطوط چهره‌اش دقیق شوی. آدم‌هایی که از اردیبهشت فراری‌اند، توی لحظه لحظه ذهن و ظاهرشان این موقعیت دوگانه را پیدا می‌کنی. مگر می‌شود اما؟ مگر می‌شود از اردیبهشت متنفر بود؟ یک نفر را می‌شناسم که دل خوشی از اردیبهشت ندارد. که عاشقانه‌هایش با اردیبهشت به پایان می‌رسد. آدم ترسیده‌ای است احتمالا. چشمش از اردیبهشت ترسیده و دم‌دمای اردیبهشت، وقتی متولدینش تمام گوشه و کنار شهر با لبخندی پررنگ در شهر می‌چرخند و حرکت‌هایشان حتی سبکبالانه است، توی چشم‌های او، تنها ترس را می‌بینی. خانه کرده توی چشم‌هایش و 31 روز رهایش نمی‌کند. آنقدر این ترس واضح است که وقتی می‌گوید؛ هر سال دم‌دمای اردیبهشت کابوس‌هایم شروع می‌شود، کسی آدرس روانشناس به او نمی‌دهد. همه امیدوارند که یک روز ساده اردیبهشتی، از خواب بیدار شود و یادش نیاید که این ماه عاشقی، شروع شده. وقتی مانتویش را می‌پوشد و به فکر رنگ شال است، وقتی چشم‌هایش را تنگ می‌کند تا ببیند باتری ام‌پی‌تری چقدر شارژ شده، وقتی دارد کوله‌پشتی‌اش را از روی زمین برمی‌دارد، در هیچ‌ لحظه‌ای یادش نیاید که ماه کابوس‌هایش سرزده وارد شده. همه دست به دعا برداشته‌اند تا این ماه تازه، به جای تمام آن کابوس‌ها، عاشقی جایش بنشیند. نگاهی به گوشی‌اش بیندازد. دوباره روی اس‌ام‌اس خوانده شده برود و توی دلش خندان باشد که یک نفر نوشته است؛ « وعده ما، همین اردیبهشت» و با خودش فکر کند که خوب است، چقدر این ماه تازه خوب است، چقدر این اردیبهشت خوب است، بالاخره به دیدنم خواهد آمد.

* بخشی از یک شعر طولانی از سید علی صالحی

1. از اول سال 90، که می‌شود 4 هفته، صفحه‌ای دارم توی چلچراغ که دوستش دارم. صفحه‌ای به اسم «دفتر 40برگ». یک جور کتاب قانون شاید که بیشتر از آنکه نویسنده محور باشد، تلاشی گروهی است برای پیدا کردن سر خط اتفاقات دوستانه و عاشقانه. حالا بعد از سه، چهار شماره نوشتن و گرفتن بازخوردها، حس می‌کنم حتی بیشتر از ایده اولیه‌اش دوستش دارم. اگر وقت کردید، اگر حوصله کردید، نگاهی به این صفحه بیندازید.

2. اگر هم که در این سه، چهار شماره خوانده‌اید و دیده‌اید، یا اگر توی فیس‌بوک و گودر پیغام فرستاده اید که ایمیل چلچراغی صفحه خراب است و راه ارتباطی وجود ندارد، آدرس تازه صفحه راه افتاده. از این به بعد با این آدرس در تماس باشید؛ daftar.40barg@gmail.com