آدمها وقتي نيستند يعني نميخواهند باشند
در حال مرگ هستيد، نه حوصله خودتان را داريد و نه ديگران را، نه دلتان جمع ميخواهد و نه نشستن در خانه و تنهايي را، نه درس خواندن و كار كردن و نه حتي تفريح و خوشگذراني. اگر تمام دنيا را هم پيچانده باشيد تا سر فرصت براي حجم تنهاييتان غصه بخوريد، معمولا در اين مواقع يك نفر هست كه گارد شما را باز ميكند و اصلا كاري به كار اين حرفها و بيحوصلگيها نداريد. بيرون ميرويد، گشتي ميزنيد و در نهايت هم احساس ميكنيد خيلي به شما خوش گذشته و عصر خوبي را گذراندهايد.
يا به عبارتي سادهتر
آدمي هست كه بيحوصله و خسته و ناخوش است و تمام دنيا را فراموش كرده و براي خودش غصه ميخورد و مدام هي هي هي ميگويد. او، اگر بخواهد، شما را ميبيند. پس، پيشنهاد سادهاي دارم؛ نبودن آدمها را به هزار و يك اتفاق روحي و جسمي ربط ندهيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 18:24 توسط نگار مفید
|