چيزهايي هست كه نميداني
اسمشان كه كنار هم مينشيند، دچار احساس دوگانهاي ميشوم. احساسي كه ميگويد: درست است، از اولش هم بايد همين ميشد، ما از همان اول اشتباهي بوديم. توي زندگي هم بيخودي بالا و پايين ميپريديم. مدام زخم ميزديم و زخمهايمان ميشد فرصتي براي عقدهگشايي. اينجوري بود كه با چنگ زدنهايمان به ديوار، خودمان را توي زندگي هم نگه ميداشتيم و به ترسهاي هم، ماجراهاي بيشتري اضافه ميكرديم. اما از آن طرف، يك احساس سمجي توي ذهن و زندگيام ميآيد كه ميگويد؛ اگر فلان كار را نميكردم، يا اگر فلان حرف را نميزد، الان تمام دنيا را با هم ميگشتيم و توي تك تك شهرهاي جهان عكس يادگاري گرفته بوديم.
وقتي كه بيش از چند ماه از يك رابطه جا مانده و مغشوش و بيحوصله ميگذرد، هميشه اين اتفاق ميافتد. احتمالهاي احساسي ميآيند و كنار منطق بيخدشه براي خودشان جا باز ميكنند.