چيزهايي هست كه نمي‌داني

اسمشان كه كنار هم مي‌نشيند، دچار احساس دوگانه‌اي مي‌شوم. احساسي كه مي‌گويد: درست است، از اولش هم بايد همين مي‌شد، ما از همان اول اشتباهي بوديم. توي زندگي هم بيخودي بالا و پايين مي‌پريديم. مدام زخم مي‌زديم و زخم‌هايمان مي‌شد فرصتي براي عقده‌گشايي. اينجوري بود كه با چنگ زدن‌هايمان به ديوار، خودمان را توي زندگي هم نگه مي‌داشتيم و به ترس‌هاي هم، ماجراهاي بيشتري اضافه مي‌كرديم. اما از آن طرف، يك احساس سمجي توي ذهن و زندگي‌ام مي‌آيد كه مي‌گويد؛ اگر فلان كار را نمي‌كردم، يا اگر فلان حرف را نمي‌زد، الان تمام دنيا را با هم مي‌گشتيم و توي تك تك شهرهاي جهان عكس يادگاري گرفته بوديم.

وقتي كه بيش از چند ماه از يك رابطه جا مانده و مغشوش و بي‌حوصله مي‌گذرد، هميشه اين اتفاق مي‌افتد. احتمال‌هاي احساسي مي‌آيند و كنار منطق بي‌خدشه براي خودشان جا باز مي‌كنند.

نجمه زارع

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

یک بازی ویژه

زندگی بازی‌هایی زیادی دارد، یکی‌اش اینکه به تابلوهای «لطفا بین دو خط رانندگی کنید» توجه ویژه داشته باشی. آنوقت خودش آن ور بازیگوش و بدجنس درونش را نشان می‌دهد و برای خودش بازی درمی‌آورد. بازی‌اش از یک روز بعدازظهر پر از خستگی در خیابان عباس‌آباد ظاهر شد. وقتی که نرسیده به مصلا وارد خیابان شدم و دلم خواست که تمام خیابان را بین دو خط رانندگی کنم. طبعا آنقدر ترافیک بود که وسط ماشین‌ها و آدم‌ها نمی‌شد به صورت واضح و مشخص خط‌های سفید روی آسفالت را دید. برای همین بود که مثل روشی که برای بیشتر شدن دید در جاده‌ها در شب آموزش می‌دهند، چسبیده به خط سفید سمت چپ، راهم را ادامه می‌دادم. یک جایی چشم باز کردم و دیدم که دقیقا نه در لاین دوم که چسبیده‌ام گوشه خیابان و اگر همین طور پیش برود، همین اندک آبروی باقیمانده برای رانندگی زنان را هم تنهایی از بین می‌برم. آن روز بعدازظهر گذشت، بازی من هم تمام شد. تا آن روز که دوباره وسط خیابان حقانی، باران شر شر روی شیشه ماشین می‌ریخت و من، صدای موسیقی را بلند کرده بودم و توی حال خودم بودم. آن روز هم خط سفید خیابان، مرا یاد بازی ویژه‌ام انداخت اما هرچقدر پیش رفتم، هیچ جایی از خیابان پیش نیامد که خط فرضی مرا به راهی غیر از آنچه باید، بکشاند. اینطور شد که حقانی را در خاطرم ثبت کردم. با آن گل و بوته‌هایی که شبیه به یک اتوبان مدرس کوچک توی خیابان‌های به هم ریخته شهر خودنمایی می‌کند. حالا، هر روزی که ماشین داشته باشم، از خیابان‌های تازه می‌روم، به خط‌های کشیده شده روی زمین نگاه می‌کنم، بازی‌ام را از سر می‌گیرم و فکر می‌کنم که زندگی، بازی‌های زیادی دارد و من، همیشه با سخت‌ترهایش زندگی کرده‌ام. به نظرم بازی «رانندگی بین دو خط» از آن بازی‌هایی است که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، هیچ‌وقت اعصابت را به هم نمی‌ریزد و تغییری هم توی شخصیتت نمی‌دهد، برای همین است که دوستش دارم.

همزاد ترک آل‌استارپوش من

باید بروم استانبول، بروم و آن دختر آبی‌پوش توی قهوه‌خانه را پیدا کنم، نگاهش کنم، هزار و پانصد سئوال ریز و درشتی که توی ذهنم هست را بپرسم ازش و برگردم. حتی شاید او هم یک سفر تهران آمده باشد، می‌توانم ازش بپرسم که او هم تهران را آشنا دیده؟ یا فقط من در استانبول احساس می‌کردم قدم به شهر خودم گذاشته‌ام. بپرسم که زندگی‌اش چیست، چه کار می‌کند، حواسش کجا پرت می‌شود، چقدر غم دارد توی زندگی‌اش. وقت‌هایی که یک اتفاق بدی می‌افتد چطور با آنها کنار می‌آید. بنشینم و زل بزنم توی چشم‌هایش و بپرسم برایش پیش آمده که ناگهان احساس کند یک نفر دقیقا شبیه به خودش را توی زندگی کم دارد؟

باید بروم استانبول، از کوچه پس‌کوچه‌های پشت خیابان استقلال پایین بروم، از جلوی مغازه آن آقای لبخند به لب که اجازه می‌دهد در طبقه دوم سیگار کشید رد شوم، از کنار پل سر دربیاورم، دوربین هم داشته باشم و هی به بهانه عکس گرفتن به آدم‌ها نگاه کنم، شاید خودم را دیدم. آنوقت بروم جلو، بهش بگویم که می‌دانستم در جهان وجود دارد و لبخند بزنم به صورتش، دستش را بگیرم، ببرم استارباکس دوم بنشینیم، خنده‌اش بگیرد احتمالا که پاتوقش همین جاست. درباره آهنگ‌های استخرش بپرسم، آهنگ‌های شادمانه‌اش، آنوقت به ترکی جوابم را بدهد و اسم خواننده‌ای را بیاورد که من می‌شناسمش و معلوم شود که آن شب ولنتاین، دقیقا در همان نقطه‌ای که من بودم در حال بالا و پایین پریدن بوده. باید پیدایش کنم و تاریخ‌های مهم زندگی‌ام را برایش بگویم و تاریخ‌های مهم زندگی‌اش را بپرسم و بدانم چرا آبی می‌پوشد، چند تا عکس از آل‌استارهایش دارد، دستبند مورد علاقه‌اش چه شکلی است، چرا اینقدر با رنگ سورمه‌ای همذات‌پنداری می‌کند و برگردم.

باید بروم استانبول، توی شهر بچرخم و ببینم کدام نقطه‌های شهر به نظرم بیشتر آشنا می‌آیند.

متفکرم، متفکرم، متفکرم!

نه به ساختار، که به مضمون ترانه فکر می‌کنم، به هر حال سه روز ایران‌سانگ‌گردی مرا از لبخند و شادی به تفکر واداشت! :دی

کامران و هومن/ وقتی کسی رو دوست داری/ آلبوم شناسنامه


جای اون که رفته رو همیشه خالی بذار

غمگینم و به دنبال راهی برای شادمانی خودم می‌گردم. هر چه می‌گردم، راهی پیدا نمی‌کنم اما. برای همین است که شبیه به گنجشکی که پرپر می‌زند، خودم را به در و دیوار می‌کوبم. یک جا آرام می‌گیرم و سعی می‌کنم به خودم آرامش تزریق کنم، قربان صدقه خودم می‌روم و هی زیر لب می‌گویم؛ عیب نداره، چیزی نیس، می‌گذره. هی به ساعت نگاه می‌کنم و متوجه می‌شوم که زمان می‌گذرد اما حال من بهتر نمی‌شود و از دست خودم حرصم می‌گیرد.

شاید اگر مقطعی که می‌گذرد، اینقدر طولانی نشده بود، می‌توانستم به خودم دلداری بدهم و با خودم راه بیایم و سرم را گرم کنم به اتفاق‌های دور و بر، اما نمی‌گذرد، نمی‌شود. طولانی شده این حال و روز و هر چه طولانی‌تر می‌شود، بیشتر غمگین می‌شوم. 

دلیلش به هزار ماجرای ریز و درشت برمی‌گردد، به این بهاری که فصل نو شدن است و من تاب و توان انرژی‌اش را ندارم هم برمی‌گردد. از اسفند ماه به اردیبهشت هم فکر می‌کنم و به خودم می‌گویم؛ اسفندش که این شد، اردیبهشتش چطور می‌شود!

حتی کورسوی امیدی هم در دلم نیست که بگوید: خوب می‌شه، درس می‌شه، به راه می‌شه. دلم به چی خوش است؟ به زمان که می‌گذرد.