همزاد ترک آلاستارپوش من
باید بروم استانبول، بروم و آن دختر آبیپوش توی قهوهخانه را پیدا کنم، نگاهش کنم، هزار و پانصد سئوال ریز و درشتی که توی ذهنم هست را بپرسم ازش و برگردم. حتی شاید او هم یک سفر تهران آمده باشد، میتوانم ازش بپرسم که او هم تهران را آشنا دیده؟ یا فقط من در استانبول احساس میکردم قدم به شهر خودم گذاشتهام. بپرسم که زندگیاش چیست، چه کار میکند، حواسش کجا پرت میشود، چقدر غم دارد توی زندگیاش. وقتهایی که یک اتفاق بدی میافتد چطور با آنها کنار میآید. بنشینم و زل بزنم توی چشمهایش و بپرسم برایش پیش آمده که ناگهان احساس کند یک نفر دقیقا شبیه به خودش را توی زندگی کم دارد؟
باید بروم استانبول، از کوچه پسکوچههای پشت خیابان استقلال پایین بروم، از جلوی مغازه آن آقای لبخند به لب که اجازه میدهد در طبقه دوم سیگار کشید رد شوم، از کنار پل سر دربیاورم، دوربین هم داشته باشم و هی به بهانه عکس گرفتن به آدمها نگاه کنم، شاید خودم را دیدم. آنوقت بروم جلو، بهش بگویم که میدانستم در جهان وجود دارد و لبخند بزنم به صورتش، دستش را بگیرم، ببرم استارباکس دوم بنشینیم، خندهاش بگیرد احتمالا که پاتوقش همین جاست. درباره آهنگهای استخرش بپرسم، آهنگهای شادمانهاش، آنوقت به ترکی جوابم را بدهد و اسم خوانندهای را بیاورد که من میشناسمش و معلوم شود که آن شب ولنتاین، دقیقا در همان نقطهای که من بودم در حال بالا و پایین پریدن بوده. باید پیدایش کنم و تاریخهای مهم زندگیام را برایش بگویم و تاریخهای مهم زندگیاش را بپرسم و بدانم چرا آبی میپوشد، چند تا عکس از آلاستارهایش دارد، دستبند مورد علاقهاش چه شکلی است، چرا اینقدر با رنگ سورمهای همذاتپنداری میکند و برگردم.
باید بروم استانبول، توی شهر بچرخم و ببینم کدام نقطههای شهر به نظرم بیشتر آشنا میآیند.