معجزه‌اي در راه است؟

وقتي مي‌روي سر كار، وقتي كار آنقدر روي اعصابت است كه هر روز وقتي محل كارت را ترك مي‌كني يا منتظر معجزه‌اي براي فردا يا به خودت فحش مي‌دهي كه ديگر به اين محل برنمي‌گردم، بايد چه برخوردي كني؟ بايد همچنان منتظر معجزه بنشيني يا دست از كار بكشي و بروي خانه‌ات بنشيني حتي اگر يك قران و دو زار زندگي‌ات با هم جور درنيايد؟

روز مامان مبارک

 کلاس دوم دبیرستان بودم که با مامان هم‌مدرسه‌ای شدیم. اولین بار بود که می‌فهمیدم وقتی مامان صبح‌ها پایش را از خانه بیرون می‌گذارد، دقیقا کجا می‌رود و مدرسه‌ای که از آن حرف می‌زند دقیقا چه شکلی است. همکارهایش چطور آدم‌هایی هستند و حتی می‌دانستم وقتی به یکی از معلم‎هایم فحش می‌دهم، این فحش به کدام همکار مامان می‌رسد. آن هم دقیقا برخلاف قانونی که در خانه حکمفرما بود و همیشه می گفت:«به همکارهایم فحش ندهید.»

اما تا روزی که دم در کلاس b2 تجربی نرفته بودم تا به نفیسه بگویم بیاید برود دفتر، باورم نشده بود که مامان، یک معلم است. وقتی رسیدم دم در کلاس، خانم حسنی‌زاده آنجا ایستاده بود. با عینکی بر چشم، کتاب زبان انگلیسی سال دوم دبیرستان در دست و شاگردی که ایستاده، ترسیده و رو به معلمش من من می کند. باورم نمی‌شد این خانم حسنی‌زاده، همان مامان خودم است. همان مامانی که می‌دانم مانتویش را از کجا خریده، قیمتش چقدر است و چند سانت کوتاهش کرده. آن روز حتی رنگ مانتوی مامان هم عوض شده بود یا به نظر من متفاوت بود. اصلا انگار نمی‌شناختمش. من معلمی را می‌دیدم که سر کلاس ایستاده و از دختری که در ردیف چهارم کلاس از روی نیمکت بلند شده و کمی ترسیده، می‌خواهد جمله‌ای را به زبان انگلیسی بگوید. دختر بدجور ترسیده بود، چهره‌اش را یادم است، حتی این پا و آن پا کردنش را. خوب یادم هست که دست‌هایش را در هم قلاب کرده بود. نفیسه، تا مرا دید، نیشش باز شد. من اما می‌ترسیدم یک قدم نزدیک‌تر بروم و در بزنم و بگویم: «خانم حسنی‌زاده، خانم ساکی با نفیسه کار دارد.» توی ذهنم دنبال دروغ‌های شاخ‌دار می‌گشتم تا بروم به خانم ساکی بگویم و خیال خودم را راحت کنم. اصلا چرا من دنبال نفیسه آمدم؟ من که می‌دانستم مامان امروز مدرسه است و معلم نفیسه هم هست. فقط چون نفیسه بود؟ فکر کردم می‌گویم معلمشان اجازه نداد، خانم ساکی هم تا 4 تا تشر به بچه‌های کلاس ما که معلم ندارند و حیاط را با یک توپ بسکتبال روی سرشان گذاشته‌اند بزند، زنگ تفریح رسیده و اصلا یادش می‌رود. اما خانم حسنی‌زاده برگشت سمت در، نگاهش به من افتاد، عینکش را کمی روی صورتش جابه‌جا کرد و بعد آن را برداشت. حدس می‌زنم او هم کمی جا خورد.

ممممممم.... مممممم.... خانوم ساکی با نفیسه کار دارن.

حدس می‌زنم جوگیر شده بود که خیلی جدی و به زبان رسمی کلاسش از من پرسید:

For what؟

و من قبل از اینکه فرار را بر قرار ترجیح بدهم، خیلی سریع و تک کلمه‌ای گفتم: سرویس مدرسه.

و چند قدم این طرف‌تر از در کلاسش ایستادم. نفسم بالا نمی‌آمد، به غلط کردن افتاده بودم. صدای مامان از توی کلاس آمد که به نفیسه اجازه داد از کلاس بیرون بیاید و یک come back soon هم حواله‌اش کرد. نفیسه به من رسید و اولین کلمه‌ای که با نیش باز به زبان آورد «چته؟» بود. در یک لحظه صادقانه با جمله «ترسناک است» مهر تاییدی روی حرف همه بچه‌هایی که از مامان می‌ترسیدند، زدم. خندید. خودش را کش داد، وسط راهروی مدرسه ولو شد روی زمین. گفت: « مامانت فقط وقتی از بالای عینک به آدم نگاه می‌کنه، ترسناک می‌شه» بعد هم توضیح داد اینکه مامان شاگردهایش را با اسم صدا می‌کند و نه با فامیل برایش خیلی جذاب است و حتی مهر تاییدی هم روی مهربانی مامان زد، اما من که از آن معلم عینکی که از خنگ‌ترین بچه کلاسش می‌خواهد سه کلمه انگلیسی را پشت سر هم بگوید، مهربانی ندیدم.

دقیقا در چنین روزی بود که فهمیدم معنی کامل و صریح این جمله که «مامان معلم است» یعنی چی. به هر حال من می‌دانستم که مامان، معلم است. حتی وقتی در نقش دختر شیرین زبان دبیر زبان مدرسه با مانتو و شلوار سورمه‌ای بین دخترهای دبیرستانی وول می‌خوردم هم می‌دانستم مامان، معلم است. حتی وقتی یک بار مامان با یکی از شاگردهایش به خاطر فارسی حرف زدن سر کلاس زبان دعوا کرد و من رفتم پای تخته و گچ را برداشتم و با اعتماد به نفس روی گوشه تخته سورمه‌ای کلاسش، یک جوری که انگار دارم بازی خودم را می‌کنم و کاری به کار هیچ شاگرد و معلمی ندارم نوشتم: hello teacher  می‌دانستم که مامان، معلم است. در آن لحظه فقط می‌خواستم با فاصله سنی 10 ساله به آن دختر دبیرستانی پز بدهم که من بلدم اما مامان دیگر اجازه نداد سر هیچ‌کدام از کلاس‌هایش بروم. در تمام این لحظه‌ها، فقط می‌دانستم «مامان، معلم است» اما معنی واقعی این جمله که «مامان معلم است» را دقیقا وقتی فهمیدم که جلوی کلاسش این پا و آن پا کردم.  

امشب که آمد توی اتاقم تا به رسم همیشگی، چایی بخوریم و حرف بزنیم و از قضا عینکش را هم آورده بود، امشب که فردایش روز معلم است، یاد معنی دقیق جمله «مامان معلم است» افتادم.