دنیای این روزای من
سه روزي ميشود كه اين آلبوم مانی رهنما روي دور تكرار است.
از بازخواني چند كامنت شروع شد
امروز، روز كشف و شهود است. به شكل ساده و معصومانهاي چند ماجرا و كامنت را كنار هم گذاشتم و خاطرههايم از آن دوران را بهش سنجاق كردم و متوجه شدم كه چقدر آدم ميتواند تصوير بيجا و اشتباهي از خودش به آدمهاي اطرافش بدهد، به آدمهاي مهم اطرافش حتي.
يعني دقيقا در آن روزي كه به خيال خودت داري آب ميخوري و راهت را ميروي و به هيچكس كار نداري و غمها و دردسرهايت، همانها هستند كه روز پيش، در روزي كه تنهاييات دارد تو را آزار ميدهد، آدمي ميتواند باشد كه فكر كند تو نه فقط تنها نيستي كه او را با بازيهايت آزار ميدهي. عجيب نيست؟ آيا آدميزاد ميتواند به اندازه من گيج باشد و با سربههوايي فقط يك نقطه را نگاه كند و نفهمد كه آدم روبهرويش چطور در حال بالا و پايين پريدن است؟ چطور به خيال خودش با فداكاري و همراهي، در روزهاي سخت كنارت مينشيند، در حاليكه تو، بهتزدهاي كه چقدر ميتواند پناهگاه خوبي باشد.
سختياش وقتي است كه تا به امروز او را مقصر ميدانستهاي به خاطر تمام نشدنها و يكهو ورق برميگردد و آينهاي جلويت ميافتد كه باور نميكني همچنان تمام اشتباههاي رابطههاي جهان بر مدار 50 – 50 ميگردد.
thinking
از من تنها یک بهت بر جا مانده. بهت اتفاقهایی که انگار باید بزرگتر از این حرفها شد تا فهمیدش. بهت لحظهای که فکر میکنی نکند بزرگشدن یعنی اصرار نکردن و تنها فکر کردن؟ یعنی باور کنی که آدمها میروند پی زندگیشان و هیچ چیز از رفاقتها باقی نمیماند؟ آنوقت، دقیقا در لحظهای که باورم میشود که اشتباه کردهام، در لحظهای که غمی عمیق مینشیند توی جانم و احساس رودست خوردن به من دست میدهد، لبخند مینشیند روی لبهایم که مثال نقض پیدا کردهام و در حالتی «دو نقطه دی»وار به جهان اطرافم نگاه میکنم. به جهانی که هنوز داستان رفاقتهای طولانی را دنبال میکند. اما چه کنم که غم بزرگ شدن، به اندازه مثال نقض برایم بزرگ و پررنگ است.
نفس کشیدن سخته
آدمیزاد وقتی روی مود حرصخوردن است، سوژه هم از راه میرسد. مثل دو روزی که گذشت و من، از زمین و آسمان نالیدهام و حرص خوردهام و دقیقه به دقیقه ناخوشتر شدهام.
به نظرم انصاف نیست که دقیقا در چنین روزی، برای چند ساعت از خانه خارج شوم و ببینم که چقدر روزنامه و مجله روی کیوسک است و کله بکشم روی پیشخوان یکی از کیوسکها و ببینم مجلهای که هفت ماه آنجا بودهام و میدانم که سردبیرش سه چهار ماه پیش آن را تحویل داده و بیرون آمده، حالا با تیم تازهای منتشر شده و روی کیوسک است. در این حالت، آدم پرت میشود به اردیبهشت سال 89 و اولین شمارهای که با بدقلقی آدمها همراه شده بود و نمیگذاشتند کارمان را انجام دهیم و مدام هم برگههای اخطار دستمان میرسید که اگر تا فلان زمان صفحههایتان را تحویل ندهید ال میکنیم و بل میکنیم. به راهروهای ترسناک و خاکستری آن ساختمان بدهیبت و آسانسوری که جان میکند برای بالا و پایین رفتن و به خودم که نمیدانستم چه غلطی میکنم آنجا. حرص خوردنم وقتی به مرحله بعد وارد میشود که به مرحله «به من چه» میرسد.
به من چه که مجلهای که با دعوا ترکش کردم، به این مرحله رسید؟ یادم میافتد به دعوای روز آخر، به صدایی که بالا بردم، به حرفهایی که بعدتر شنیدم که پشت سرم همه جا پخش شده و در نهایت یادم میافتد که دوستیهایم در مرحلهای بالاتر از کار و یک قران و دو زار نشستند و آنوقت به مرحله آرامش پیش از طوفان میرسم و به خودم امیدواری میدهم که هنوز آنقدر اوضاعم بیخ پیدا نکرده که به خاطر کار و شغل که شده دست به هر کاری بزنم و هر جملهای را به زبان بیاورم.
اینطور میشود که میرسم به مرحله «تاسف»، به مرحلهای که میگوید تا اوضاع و روزگار ما اینست، تا وقتی که برای خاطر کاری که بلدیم انجام بدهیم چوب لای چرخمان میگذارند، اینجا نمیتوان زندگی کرد. اینجا نمیتوان نفس کشید، اینجا نمیشود ماند و خوشحال بود.
من که شش ماه اول مجله را بودم و دیگر نبودم، من که چند ماه پیش برای همیشه از آن مجله بیرون نیامدم، معلوم نیست حال آنها که تا روز آخر سنگر را حفظ کردهاند، چیست.
مصائب زندگی در جمع
غمگينم و وقتهايي كه غمگينم آدمها بيشتر از روز قبل آزارم ميدهند. مخصوصا آنها كه زخمي در اين سالها زدهاند. فرقي هم نميكند كه دوست باشند يا آشنا، همكار باشند يا حتي آدمي غريبه. وقتهايي كه ناراضيام و ناخوش، فهرست تلخكاميها و آزارهاي آدمها بيشتر توي ذهنم مينشيند. حتي يادم ميآيد كه چقدر عصبانيام از دست آن راننده تاكسي كه چندين و چند سال پيش با لحني چندشآور با دخترك 15 سالهاي كه پول كرايهتاكسياش را فراموش كرده بود، صحبت كرد. وقتي كه حالم خوش نيست، وقتي كه غمگينم، بايد براي خودم غار تنهاييهاي شبانهروزي پيدا كنم. بروم و يك جايي بنشينم و ساعتها و حتي روزها به در و ديوار نگاه كنم و خودم را آرام كنم و دوباره به زندگي در كنار آدمها برگردم. اينجوري بهتر است، چون آدمهايي كه در مواقع غم و ناراحتي با لحن نيشدار و منطقهاي بيرحمانه و شوخيهاي بيمزه راه معاشرت را باز نگه ميدارند، خودشان را يك قدم عقب ميرانند از دايره دوستداشتن من و خوب نيست كه آدميزاد، مدام آدمهاي زندگياش را كم و كمتر كند.
ليلي
توي گودر، يادم نيست كي بود و كجا بود اما نوشته بودند كه همسن و سالهاي من دارند ازدواج ميكنند و بچهدار ميشوند، آنوقت من توي اين فكرم كه وقتي بزرگ شدم، چه كاره شوم.
من ساعتهاي طولاني به اين جمله خنديدهام و ساعتهاي متمادي به منطقي كه پشت جمله هست فكر كردهام و حتي بارها و بارها به نقل از گودر ناشناس به زبان آوردهام. اما در چنين لحظاتي كه ميگذرانم، ميبينم كه شبيه به يك تصميم به زندگيام وارد شده و تازه متوجه شدهام كه ميخواهم يك روزي براي خودم خانهاي داشته باشم و مامان و بابا را راه ندهم به خانهام تا با بچهگربهاي كه دارم، خوب و خوش زندگي كنم. كه اينجور دست و دلم نلرزد براي بچه گربهاي كه دوستش دارم و دلم ميخواهد همين دور و برها باشد اما به خاطر همخانگي با خانواده نميتوانم نگهدارياش كنم.
پ.ن: من معمولا عادت ندارم به گراني فحش بدهم و به قدرت خريد پايين آدمها ناسزا بگويم، اما از دست مملكتم شاكي هستم. مملكتي كه آنقدر اوضاعش به همريخته است كه بعد از اين همه سال كار كردن، هنوز نميتوانم مستقل از خانواده زندگي كنم.
عصرجمعه ارديبهشتي
باران ميبارد، باران تند و يك ريز و فكر ميكنم به اين جمعهاي كه در روزنامه ميگذرد. ديگر عادتم شده كه جمعهها، نزديكيهاي غروب، وقتي كه آدمها به برنامههاي عصرجمعهايشان فكر ميكنند، من در جاي خودم بنشينم. پشت اين كامپيوتر و قصههاي تكراري را براي خودم دوره كنم و به برنامههاي روزمرهاي كه ميشود داشت فكر كنم و در نهايت به اين نتيجه برسم كه گذراندن جمعه در فضاي تحريريه نسبتا خالي، دست كمي از خاطرهسازي در خيابان ندارد. به هر حال اينجا هم آدمها در گذرند، ميروند و ميآيند و خبرهاي تازه را بالا و پايين ميكنند و به امضاي سردبير و مديرمسئول فكر ميكنند و اميدوارند كه حداقل در چنين روزي صفحهشان مشكلي نداشته باشد و مجبور نشوند تا ديروقت سر كار بمانند، براي خودش خاطرهاي است ديگر.
مثلا دوست آن يكي آمده و اينجا نشسته تا كارش تمام شود. آن يكي با بچهاش در روزنامه است و خوشزبانيهاي دخترك براي ما خاطره ميسازد. تولد هم داشتهايم امروز، يا آدم تازهاي كه سوژهمان شود. نتيجهاش اما تفاوتي ندارد، عصر جمعه ارديبهشتي پرباران، در روزمرگي مدام ميگذرد و خاطره تازهاي نميسازد.