ليلي
توي گودر، يادم نيست كي بود و كجا بود اما نوشته بودند كه همسن و سالهاي من دارند ازدواج ميكنند و بچهدار ميشوند، آنوقت من توي اين فكرم كه وقتي بزرگ شدم، چه كاره شوم.
من ساعتهاي طولاني به اين جمله خنديدهام و ساعتهاي متمادي به منطقي كه پشت جمله هست فكر كردهام و حتي بارها و بارها به نقل از گودر ناشناس به زبان آوردهام. اما در چنين لحظاتي كه ميگذرانم، ميبينم كه شبيه به يك تصميم به زندگيام وارد شده و تازه متوجه شدهام كه ميخواهم يك روزي براي خودم خانهاي داشته باشم و مامان و بابا را راه ندهم به خانهام تا با بچهگربهاي كه دارم، خوب و خوش زندگي كنم. كه اينجور دست و دلم نلرزد براي بچه گربهاي كه دوستش دارم و دلم ميخواهد همين دور و برها باشد اما به خاطر همخانگي با خانواده نميتوانم نگهدارياش كنم.
پ.ن: من معمولا عادت ندارم به گراني فحش بدهم و به قدرت خريد پايين آدمها ناسزا بگويم، اما از دست مملكتم شاكي هستم. مملكتي كه آنقدر اوضاعش به همريخته است كه بعد از اين همه سال كار كردن، هنوز نميتوانم مستقل از خانواده زندگي كنم.