براي هميشه

ميان من و تو كمي فاصله‌ست

درين فاصله دشت‌ها قافله

 

تو در اتفاقي كه هرگز نیفتاده شك مي‌كني

من از اتفاقي كه افتاده آسان گذر مي‌كنم

 

نمي‌خواهد اين‌قدر در بند توضيح باشي

چو تصوير محوي از آيينه‌ات

براي هميشه سفر مي‌كنم

«پشت دريچه‌ي جهان»، شعرهاي چاپ‌نشده‌ي عمران صلاحي، نشر مرواريد

تهران - 12/11/ 76

درباره نادر، سيمين و جدايي جهاني‌شان

كاش آنها مهربان‌تر باشند

وقتی عوامل «جدایی نادر از سیمین» به سالن سینما مطبوعات وارد می‌شوند، سالن سینما هنوز تاریک نشده. نمایش فیلم با چند دقیقه‌ای تاخیر آغاز می‌شود و ما روی صندلی‌هایمان جابه‌جا می‌شویم. شناسنامه‌ها روی صفحه کپی ثابت مانده‌اند و نوری از روی آنها رد می‌شود، حالا ماییم و به ظاهر موقعیتی که ابتدای یک داستان نیست. ما دقیقا در نقطه بحران وارد داستان شده‌ایم. نقطه‌ای که دیگر امیدی به بهبودش نیست. ما نگاه می‌کنیم به پرده و فکر می‌کنیم نادر دلش نمی‌خواهد پدرش را در این شهر بی‌سامان رها کند و نادر دلش نمی‌خواهد دخترش را به آن سوی آب‌ها بفرستد و دلش نمی‌خواهد سیمین...، نه ما مطمئن نیستیم. به هر حال ما از جایی به داستان وارد می‌شویم که سیمین بار و بنه‌اش را برخلاف قولی که به دخترش داده برای بیش از دو هفته جمع کرده تا از آن خانه برود. او حتی سی‌دی شجریان را هم با خودش می‌برد و نادر حالا یا با حرص یا با بهتی که همچنان از رفتن سیمین دارد، می‌گوید: همه‌اش را ببر. اصلا انگار ما در نقطه سیاهی به داستان وارد شده‌ایم. در نقطه‌ای که دیگر نادر مشوش و پریشان و درگیر است و نمی‌خواهد سیمین در کنارش باشد. یک جور لجبازی شاید. اصرار دارد مثل بیشتر مردهایی که دور و برمان می‌بینیم، بگوید خودم تنهایی از پس همه چیز برمی‌آیم؛ مراقبت از پدر، تربیت بچه، اداره خانه، رفتن به بانک و پول درآوردن. او اصرار دارد بگوید به تنهایی از پس زندگی برمی‌آید. حتی وقتی هم گیر می‌افتد توی کلانتری و سند می‌خواهد، هیچ‌کس به جز سیمین برایش سند نمی‌آورد و توی چشم‌های نادر هم می‌خوانی که دلش نمی‌خواست کسی جای سیمین باشد و او را از این مهلکه خارج کند اما بازهم به روی خودش نمی‌آورد. عجب بساطی است، ما به عمق سیاهی، به عمق درد و غصه یک خانواده وارد شده‌ایم و تا لحظه آخر امیدواریم فرهادی از دل سینمای هالیوود بیرون آمده بود و انتهای داستان، خانواده‌ای شاد و خندان می‌دیدیم. یا حداقل انتهای داستان شبیه فیلم‌های اروپایی بود و در نهایت انتخاب بین ایران و خارج از ایران برای نادر و سیمین بود نه برای ترمه. مثلا نادر و سیمین می‌ماندند و تلاش برای ساختن خانه‌ای شاد حالا در ایران یا در خارج از ایران و ما چون می‌دانستیم آنها از چه مهلکه‌هایی جان سالم به در برده‌اند در نهایت خوشحال می‌شدیم از کنار هم ماندن‌شان و می‌خندیدیم که عجب بدجنس است این فرهادی که اسم فیلم را یک جور گول‌زنکی انتخاب کرده. اما اصلا از این خبرها نیست. اینجا ایران است و مسئولیت انتخاب و ادامه زندگی، برعهده ترمه مانده. ترمه است که بین پدر و مادر انتخاب می‌کند، ترمه است که تاوان لجبازی و نتوانستن پدر و مادر را می‌دهد و حتی ترمه است که با نم اشکی بر روی صورتش ما را در عذاب انتخابی اینقدر سخت باقی می‌گذارد.

قرار گرفتن در موقعیتی اینقدر سخت و خطیر، شبیه قرار گرفتن در نقطه بحران زندگی آدم‌هایی است که ما هر روز می‌بینیمشان و فکر می‌کنیم چرا این بچه؟ چرا این بچه باید تاوان بدهد؟ چرا این بچه باید بترسد، باید نگران باشد، باید زندگی را اینقدر زود بفهمد؟ اما خب، اینجا کشوری است که «ترمه» دارد و «ترمه داشتن» دردسر هم دارد. حالا که بحث فروش جهانی «جدایی نادر از سیمین» اینقدر بالا گرفته و رقم‌هایی که از آن سوی آب‌ها می‌آید در عین دوست‌داشتنی بودن، باورنکردنی‌اند. باید با خودمان فکر کنیم شاید تلخی موجود در فیلم، شاید حضور در بحران‌ها، برای آنها دلنشین است و برای ما که هر روز این بحران‌ها را زندگی می‌کنیم؛ دردناک. آنها روایتی ایرانی از «جدایی» می‌بینند و وقتی خبری از نزدیکی نیست، چاره‌ای به جز دیدن جدایی ندارند. سینمای ما، سینمای زندگی به روش سخت و احتیاط است. سینمایی است که دلواپس ترمه و ترانه‌هایش می‌ماند. سینمایی است که نمی‌گذارد شادمان باشیم و دلواپسی‌ها و دلشوره‌هایمان را تعدیل کند.

اما حالا، نیکولا سارکوزی هم می‌خواهد «جدایی نادر از سيمين» را ببيند و در جريان روايت ايراني از يك داستان طلاق قرار گيرد. حالا منهاي دست‌اندركاران جشنواره برلين كه به نظر مي‌رسيد كمي هم در فضاي فيلم غرق شده بودند و به همين خاطر تمام جايزه‌هاي مهم جشنواره‌شان را دو دستي تقديم به فرهادي كردند، جشنواره‌هاي متعددي دست به كار شده‌اند و شبيه به «درباره الي»، فيلم فرهادي را تحويل مي‌گيرند و براي مخاطبانشان نمايش مي‌دهند. مي‌دانيد، قطعا «جدايي» مشكلي جهاني است و ايران و خارج از ايران نمي‌شناسد، طبيعي است كه دروغ يك بحران جهاني به حساب آيد و فهرست خطرهايي كه يك دختر 13 ساله را تهديد مي‌كند يا ميزان آسيب‌هايي كه يك ازدواج را از هم مي‌پاشاند در تمام جهان يكسان است. اما مهم اينست كه ما، اصل داستان «جدايي نادر از سيمين» را نديده‌ايم، ما دعواهاي اصلي را نديده‌ايم، ما تصميم‌هاي اوليه را نديده‌ايم، ما شادماني آغاز يك زندگي را نديده‌ايم، ما در ميانه يك داستان وارد شده‌ايم و به بحران رسيده‌ايم و حالا مي‌خواهيم بحران‌هايمان را با آن سوي آب‌ها تقسيم كنيم. بحران جدا شدن را، بحران تصميم را، بحران قرار گرفتن بر سر دو راهي، بحران وجدان، مي‌دانيد اينجا ايران است و ما، بدون ديدن لحظه‌هاي شادي، در جريان عمق بحران قرار مي‌گيريم.

بحراني كه پايان ندارد و در لحظه‌هاي آخر، در زماني كه ترمه مي‌گويد:«فكرامو كردم، مي‌دونم، فكرامو كردم، الان بگم؟»، وقتي نادر و سيمين، با مهر شكست يك زندگي بر پيشاني از دادگاه بيرون مي‌روند، ما تازه متوجه مي‌شويم كه ما در تمام اين يك ساعت و نيم، همراه با زوج فيلم، پيش نرفته‌ايم، ما فرو رفته‌ايم. ما بيخود و بي‌جهت اميدوار بوديم كه از اين بحران، كم‌هزينه و باانگيزه خارج شويم. ما درگير و دار زندگي پدر، آنقدر به زنده ماندنش و ماندگاري‌اش دل بسته بوديم كه لباس سياه نادر و سيمين را دلمان نمي‌خواست باور كنيم. اصلا كاش آن سوي آبي‌ها، وقتي به پرده سينما نگاه مي‌كنند، در لحظه‌اي كه سالن تاريك مي‌شود،‌ وقتي فكر مي‌كنند دلايل طلاق از كجا به كجا رسيد و چه عمقي پيدا كرد، نگاهشان به صورت آدم‌هاي دور و برشان نيفتد و به بچه‌هاي دور و برشان نگاه‌هاي ترحم‌آميز نيندازد و كاري به كار لجبازي‌هاي پدرها هم نداشته باشند. كاش آنها برداشت‌هايي مهربان‌تر و ملايم‌تر از ما، از داستان جدايي نادر و سيمين داشته باشند.

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان در آخرین روز خرداد ۹۰