شب ممکن

دست‌هایم روی کیبورد می‌لرزند. یک شب، دقیقا امشب، وقتی ناگهان بی‌خوابی به سرم می‌زند و هوای سه سال پیش می‌زند به سرم و یادم می‌افتد که چطور قایمش کردم از آدم‌های دور و بر، می‌آیم توی گودر، برخلاف روزهای گذشته چراغم را روشن می‌کنم که «من تا صبح بیدارم». از پشت چراغ خاموشش پی‌ام می‌دهد که «هنوز هم؟» می‌لرزم، یخ می‌کنم، بغض می‌کنم، گر می‌گیرم، باورم نمی‌شود که خوش است؛ همان آدمی که من چند لحظه پیش، پیش از آنکه راه بیفتم و دم صبحی از زور بی‌خوابی کله‌ام را بکنم توی گودر، بهش فکر می‌کردم. آمده و آن هم ناغافل و ناگهانی تمام گذشته را با دو کلمه به من یادآوری می‌کند. در جوابش می‌خندم. می‌خندم که «اوهوم». می‌خندد که «چطوری؟»، می‌پذیرم که از زندگی روتین و خسته‌کننده و عذاب‌آور حرفی نزنم. اما مگر می‌شود؟ هنوز هم آنقدر باهوش هست که روی سئوال دوم مچم را بگیرد و بخندد که «به من دروغ نگو». همین استفاده نکردن از کلمه‌های خاص محبت‌آمیزش را دوست داشتم و از شما چه پنهان، هنوز هم دوست دارم. «اوضاعت چطور است؟» می‌خندد که «مثل همیشه». می‌خندم که «پول پارو می‌کنی؟» می‌خندد که «خبری از پول نیست.» می‌‌خواهم حرف را عوض کنم و هی توی ذهنم بالا و پایین می‌کنم روزمرگی‌ها را، که از پس پشتشان بیایم بیرون و از آدم مهم این روزهایش بپرسم که دقیقا شبیه به آن روزهای قدیم، ذهنم را می‌خواند و پیش دستی می‌کند. « تازگی‌ها به کی غر می‌زنی؟» جا می‌خورم، یعنی از آن رابطه، تنها غر زدن‌هایم را یادش مانده؟ خب چطور بگویم که حتی در این نقطه هم با هم به تفاهم رسیده‌ایم و من هم وقتی می‌خواهم برای همان یکی دو نفری که داستان آمدن و رفتنش را می‌دانند دوباره تعریفش کنم؛ از غرزدن‌های وقت و بی وقتش می‌گویم؟ از آن روزی که یکی در میان جواب تلفن‌هایش را دادم و جواب اس‌ام‌اس‌هایش را و حالا، برعکس تمام آدم‌های رفته و نیامده، سخت غصه می‌خورم از آنکه رفتنش برگشتنی نداشت. خب، چه می‌شود کرد، دخترکی بودم که نمی‌دانستم سه سال بعد، در تنهایی‌های خودم نشسته‌ام و به او فکر می‌کنم. به اویی که ناغافل، همان شب که فکرش را می‌کنم، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. طبیعتا می‌خندم که « من؟ غر؟» آیکون دو نقطه o  را که می‌فرستد، جا می‌خورم. می‌خندد که «نگااااار! غر نمی‌زنی دیگه؟» خودم را مرور می‌کنم. راستش شک می‌کنم حتی، که غر می‌زنم یا نمی‌زنم. از آنجا که آدم خاصی در زندگی ندارم، به حرف‌هایی که با رفقا می‌زنم فکر می‌کنم و «نه! من از اولش غر نمی‌زدم» دو نقطه دی، یعنی شاید هم به تو غر می‌زدم، یادم نیست، اما تصویر واضحی از غرزدن‌هایم حتی به تو هم در خاطرم نمانده. چطور می‌شود که بیاید، همان شب که بهش فکر کرده‌ام و به من بگوید که سه سال پیش، یکی از غرغروترین آدم‌های زندگی‌اش بوده‌ام و خیلی هم مرا دوست داشته و خیلی هم آن سال در اعتماد به نفسش خلل وارد کرده‌ام که بی‌حوصله بوده‌ام و اولش فکر کرده می‌تواند همراه باشد و بعد یک جایی به این نتیجه رسیده که نه، این قدرت را ندارد و من بدقلق‌تر از آن هستم که او را بپذیرم و حواسم هیچ وقت به او نبوده و نخواهد بود. من اما حرفی نمی‌زنم، شاید چون حکم اعتراف پیدا می‌کند؛ اما پیش خودم تکرار می‌کنم که آن عادت ناگزیر و ناگوار به روی خود نیاوردن و انگار نه انگار و من که حواسم نیست و اصلا هم دوستت ندارم، یک جایی، بدجوری کار دستم داده است. حالا عکسش را که می‌فرستد آغوش در آغوش دختری از بلاد دیگر، لبخند جواب می‌دهم و برایش آرامش آرزو می‌کنم و خوشبختی که یعنی آرامش و خوشبختی تو، همان آرامش و خوشبختی من است و ...

انگار امشب باید بی‌خوابی می‌زد به سرم و دست به کامپیوتر می‌زدم و می‌آمدم و می‌نشستم پای این پنجره و نگاه می‌کردم به اسمت دوباره و به عکست حتی و تو را که داشتم بهت فکر می‌کردم می‌دیدم و خبر ازدواجت را می‌شنیدم و تو هم خیلی ناغافل به من یادآوری می‌کردی که چقدر عادت به غرزدن داشته‌ام. اصلا امشب، شب تو بود. به نظرم از آن شب‌هایی که هر آدمی حق دارد قبل از ازدواجش داشته باشد و یکهو همه گذشته‌اش را، همه آنچه بهش نرسیده است را صاف کند و برود پی زندگی‌اش. حدس می‌زنم که خدا خیلی دوستت دارد که چنین فرصتی را به تو داده، خوش به حالت.

آینده این خونه رو با شمع روشن می‌کنم

جدال ترسناکی با خودم دارم، با مضمون امید و ناامیدی. هر روز با خودم تکرار می‌کنم که باید به زندگی امیدوار بود. تبدیل به یکی از نویسنده‌های درجه سه مجله موفقیت می‌شوم توی دلم و هی به خودم یادآوری می‌کنم که گندهایی که در زندگی‌ام زده‌ام را باید پاک کنم، باید هدف‌هایم را با وضعیت امروزم مطابقت دهم و یک جوری راهی برایشان پیدا کنم و نگذارم توی روزهای ناخوش امروز از دست بروند. اما طولی نمی‌کشد که زمین گیر می‌شوم. روزمرگی‌هایم یقه‌ام را می‌گیرند و از کنار کوچکترین اتفاقی نمی‌گذرند. حالا که چی؟ و خب که چی؟ و چراها می‌آیند و شبیه به یک سد بزرگ می‌نشینند جلوی ذهنم و ضرب در اتفاقات اجتماعی و به علاوه خشونت موجود در جامعه و منهای دلخوشی‌های کوچک زندگی‌ام می‌شوند و همان جا جا خوش می‌کنند. انگار که اصلا از اول همین جور بوده‌اند. بعد یادم می‌افتد که چقدر روزهای اسفند 87 را خوشحال بودم و چقدر به 88 امیدوار. به هر کسی هم که می‌رسم، حال روحی‌اش را که می‌پرسم، برایم این مهم می‌شود که پارسال امیدوارتر بود یا امسال؟ جالب است که آدم‌ها نظرشان مخالف من است، بیشترشان به امسال امیدوارتر هستند.

من پارسال همین موقع، در حال جمع و جور کردن پرونده مفصل انتخابات برای نسیم بودم، زندگی‌ام را به دو فصل این سوی انتخابات و آن سوی انتخابات تقسیم می‌کردم و ذوق زده بودم از وضعیتی که به روزهای پایانی‌اش نزدیک می‌شود. اما حالا، امسال، سعی می‌کنم گزینه‌های درس خواندن در آن سوی آب‌ها را برای خودم مرور کنم و ذهنم یاری نمی‌دهد و پس می‌زند. انگار که هنوز باور نکرده این وضعیت ماندنی است و من باید راهی برای خودم پیدا کنم. برای قربانی نشدن آرزوهایم، برای نفس کشیدن هدف‌هایم، برای فرار از چنگ روزمرگی غیر قابل وصفی که شبیه سم شده و مسموم شدن لحظه لحظه زندگی‌ام را حس می‌کنم. حس می‌کنم که وقتی کتابی دست می‌گیرم، هنوز توی ذهنم دنبال دو دو تا 4 تای زندگی واقعی می‌گردم و یادم نمی‌رود که داستان است، بخوان، لذت ببر. کتاب‌ها و فیلم‌ها و ترانه‌ها،  مرا به یاد یک زندگی واقعی می‌اندازند، زندگی آزاردهنده‌ای که حتی موقع نفس کشیدن ساده هم یادت می‌اندازد یک جای کار می‌لنگد، قرار نبود بهار 89 من اینجوری باشد.