شنل انداخته‌ام روی شانه‌هایم، شنل شانس است. باد که می‌پیچد توی شنل، دست و پایم را گم می‌کنم. باورم نمی‌شود که شنل فانتزی سورمه‌‌ای رنگ کاری از دستش برآمده و واقعا قدرت جادویی دارد. برای همین است که نگاهی به شانه‌هایم می‌اندازم، نگاهم برق می‌زند و هی با خودم می‌گویم خطر از بیخ گوشم گذشت. خطر گذشته اما هنوز نفسم سر جایش برنگشته. برای همین است که می‌افتم به تمیزکاری. به مرتب کردن اتاق، برق انداختن کتابخانه، دستمال کشیدن روی میز وسط اتاق. حالا گیرم نیم‌وجب بیشتر نباشد، برای من به اندازه یک صبح تا ظهر طول می‌کشد این برق انداختن. باورم نمی‌شود که خطر یک نیمه شب به زندگی‌ام هجوم آورد و به ثانیه‌ای از کنارم گذشت.