چلچراغي بودن
يكي از درگيريهاي من با فيسبوك و دوستان، چلچراغخوانهاي تير و حرفهاي هستند. مخصوصا آنهاييشان كه هيچ اشارهاي به اين پيشينه شناخت نميكنند و آدم ميماند معطل كه آيا ميشناسدشان يا نميشناسد. بعضيهايشان كه نامهنويسهاي قديمي هستند و خب، اسمشان آشناست اما بعضي ديگر را بايد به ذهن فشار بياورم تا يادم بيايد. اعتراف ميكنم بعضيهايشان را هم حدس زدهام كه چلچراغي هستند. حالا آنچه داستان را هيجانانگيزتر و جذابتر ميكند؛ وقتي است كه از روي عكس حدس ميزنم چلچراغي هستند. ميبينم كه عكسشان جور خاصي است. مثلا اداي خاصي درآوردهاند، با فوتوشاپ عكس را دستكاري كردهاند، اسمشان را با حروف بزرگ و كوچك نوشتهاند، نميدانم،توصيفش سخت است، بايد عكسي را ببينم كه بگويم صاحبش چلچراغي است يا نه، راه سادهاي هم براي فهميدنش هست، معمولا اين دست چلچراغيها، پيش از تو چند چلچراغي ديگر را هم ادد كردهاند. امير ژولهاي، سروش روحبخشي و ... از اين راه است كه چلچراغي بودنشان را باور ميكنم.
ياد روزهايي افتادم كه ميگفتند چلچراغي بودن هنر نيست؛ خواستم بگويم حتي اگر سالها باشد كه در چلچراغ نمينويسم، اما همچنان معتقدم چلچراغي بودن روح خاصي ميطلبد كه از چند فرسخي داد ميزند.