یادت نیست
داستان از جایی شروع شد که حس کردم یادت نیست. یادت نیست، هیچ کدام از حرف هایت، نشانه هایت و حتی نشانه ای از زنده بودنت. بدترین قسمت داستان همین بود، همین که یادم هست اما یادت نیست. همین داستان بلند و دنباله دار که معلوم نیست کدام یکی مان اولین بار برای دیگری تعریفش کرده.
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 3:38 توسط نگار مفید
|