خدایا... معجزه می‌خواهیم، حواست هست؟ یا استاده ام چو شمع

رئیس‌جمهور ( مجبورم او را رئیس‌جمهور خطاب کنم) این آب و خاک، زل می‌زند توی دوربین، شما بگو توی چشم ۲۰۰ میلیون بیننده داخلی و خارجی و از افتخاراتی حرف می‌زند که هیچ‌وقت به دست نیاورده. رئیس‌جمهور همین مملکت، آمار و ارقامی می‌دهد که نه تنها بر مبنای واقعیت نیست که تنها خواب و خیال است و ما، واقعیت را در بنزین و نفت و نان و مرغ و گوشت و گوجه‌فرنگی می‌بینیم. او انگار هنوز نمی‌داند که ما به سفره‌های خودمان نگاه می‌کنیم و به کاندیدا رای می‌دهیم. سفره‌هایی که امروز، نه تنها اثری از نفت ندارند، که حتی آن گوشت و مرغی که تا پیش از این داشت را هم ندارد.
خدایا! حالا دیگر تنها احتیاج به معجزه داریم تا از شر دروغ و فریب در امان بمانیم. حواست هست؟

 

قیمت مرغ و گوشت

همچنان قیمت مرغ و گوشت

با اجازه بزرگترها درباره قیمت بنزین

منبع رسمی خبرگزاری فارس، خبرگزاری حامی دولت درباره نرخ تورم در ایران

نرخ تورم به روایت دیگران

ما و تورم در دوره هر رئیس جمهور

بعد از تحریر:
استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم


 اعصابم کمی آرام‌تر است. در خیابان چرخیده‌ام. طرفدارهای هر دو گروه راه دیده‌ام و احساس بهتری دارم. حس می‌کنم اگر زل می‌زند توی دوربین و دروغ می‌گوید خیلی‌ها هستند که دروغ‌هایش را می‌فهمند. یک گروهی هستند که شعار می‌دهند:« دکتر برو دکتر». بهترم و از آن آدم‌هایی که با باتوم به این کارناوال انتخاباتی آمده بودند، ترسیدم. هر از گاه، انتخابات تا انتخابات می‌بینمشان که آمده‌اند و تازه می‌فهمم هنوز چنین گروه‌هایی هستند فقط در پشت‌پرده. آن هم نه به خاطر خودم، به خاطر آن بچه ۴-۵ ساله‌ای که با چشم‌های سبز، زل می‌زند توی چشم‌هایم و می‌گوید که می‌خواهد به موسوی رای بدهد. آنجاست که یک سطل آب یخ می‌ریزند روی سرم. آنجاست که یادم می‌آید ما برای اصلاحات این مملکت هزینه داده‌ایم و نباید همین‌طور الکی از کنارش بگذریم و آن را به باتوم به دست‌ها بسپاریم. بعدتر، وقتی سارا زنگ می‌زند و من می‌گویم که مازندران یک دست از رپیس‌جمهور فعلی حمایت می‌کند، می‌گوید: نه، من می‌دانم. عموی یکی از بچه‌ها در روستاهای آنجا زندگی می‌کند، خودش ستاد میرحسین را راه انداخته. آرام‌تر می‌شوم. وقتی می‌گوید: بیا به این فکر کن که این بازی اعتماد به نفس است، آرام‌تر می‌شوم. واقعا نمی‌دانم با چه مجوزی به خودم اجازه داده‌ام که ناامید شوم. واقعا ناامیدی در کار نیست. اوضاع خوب است، همین اندازه که جایی پایین‌تر از خیابان جمهوری هم آدم‌هایی با دستبند سبز در خیابان راه می‌روند، برای من جای امیدواری دارد. می‌دانم که چشم همه‌مان از سال ۸۴ ترسیده، اما دقیقا در همین شب‌هاست که باید بگوییم هستیم و از اصلاحات هشت ساله دفاع می‌کنیم.

انتخابات1

برای این انتخابات ارزش قائلم و به همان اندازه این روزها برایم ترسناک‌اند. از این حجم ناامیدی و سرخوشی توامان، از این لحظه‌هایی که معلوم نیست دنیا را چه کسی می‌چرخاند، از آدم‌های دور و بر، از همه‌شان می‌ترسم. انگار که این نقاب‌هایی که روی صورت دارند اجازه نمی‌دهد درباره‌شان رک و راست بود و نظر صریح و قاطع داد. نمی‌شود گفت که طرف دوست است یا دشمن. واقعا چه کسی می‌تواند بگوید حرف هایی که ما درباره یک کاندیدا می‌زنیم،  درست است؟ نکند فردا روزی، همین غلامحسین کرباسچی که این روزها با افه معاون اول خوش‌تیپ و کاربلد کروبی حرف می‌زند و نظر می‌دهد، پول این مردم را بالا بکشد؟ همان‌طور که حتی یک ریال از حق‌التحریر هشت ماه کار در روزنامه‌اش را به ما نداد؟ آن‌وقت من چطور بیایم و برای کروبی رای جمع کنم؟ نکند تفکرات از مد افتاده و لحن صحبت میرحسین موسوی، یک روزی کار دستم بدهد؟ نمی‌شود اظهارنظر دقیق داشت، نمی‌شود از روی اخلاق و ظاهر و حرف‌های آدم‌ها درباره‌شان حرف زد و من از اشتباه می‌ترسم. خیلی هم می‌ترسم. می‌ترسم از لحظه‌ای که چشم باز کنم و مجبور باشم برای یک بار دیگر آن لحظه وهم‌ناک و پر از عصبیت را تجربه کنم و به خودم بگویم: اشتباه کردی، اشتباه بود. آن لحظه به نظرم بدترین لحظه دنیاست. برای همین است که این روزها وقتی دور و بری ها سراغ می‌گیرند که چرا فعالیت انتخاباتی نداری؟ چرا دستبند سبز به دستت نبسته‌ای؟ چرا به رفقا کمک نمی‌کنی تا از موسوی بگویند و از موسوی بشنوند، چرا کنار کشیده‌ای؟ هیچ جوابی برایشان ندارم و حتی رویم نمی‌شود بگویم همین اندازه که رای می‌دهم، همین اندازه که درباره انتخابات فکر می‌کنم، کلی هنر کرده‌ام. رویم نمی‌شود بگویم ترسیده‌ام و دلم نمی‌خواهد اشتباه کنم. از تصور این داستان که فردا روزی باید به نسل‌های آینده جواب پس بدهم، می‌ترسم. و فکر می‌کنم که همه‌اش به همین ترس از اشتباه برمی‌گردد، بد شده زمانه، بی‌رحمانه بزرگ شده‌ام و این خاصیت، خاصیت ترس از اشتباه، قطعا ارتباطی به بیست و چهار سالگی ندارد.

برگه سئوال

دلم می‌خواهد یک فهرست بلند بالا از سئوال‌های مهم زندگی‌ام را بدهم دست آدم‌ها، همه آدم‌های دور و اطرافم و ازشان بخواهم به آنها جواب بدهند. بعد من با جدیت و بدون آوانس، از روی همین جواب‌ها، آدم‌های دور و برم را الک کنم تا خیالم راحت شود و هی به منظور خاص آدم‌ها و حرف‌هایی که نمی‌زنند و ذهنیت‌هایشان فکر نکنم. اگر دلت می‌خواهد حرفی بزنی، قایم نشو، پشت‌پرده حرف نزن، کلمه‌ها را قایم نکن، محکم باش و حرف بزن تا من هم هی به موضوعاتی که به هم ربطی ندارند فکر نکنم. فکرش را بکنُ نشسته‌ام جلوی آدم‌ها، همه آدم‌های دور و بر و یکهو یک برگه سئوال از کیفم در می‌آورم، آن را می‌گذارم جلوی روی دوستان و همکاران و همکلاسی‌ها و استادان و ... و یک نفر با روان‌نویس سبز، آن یکی با خودکار آبی، سومی با روان‌نویس صورتی یا با هر رنگ و شکل،به سئوال‌ها جواب می‌دهند و بعد به این فکر می‌کنم که آیا می‌توانیم به ارتباط با هم فکر کنیم یا نه. هیچ‌کس هم در رودربایستی قرار نمی‌گیرد برای تحمل دیگری. بهتر نیست؟