برگه سئوال
دلم میخواهد یک فهرست بلند بالا از سئوالهای مهم زندگیام را بدهم دست آدمها، همه آدمهای دور و اطرافم و ازشان بخواهم به آنها جواب بدهند. بعد من با جدیت و بدون آوانس، از روی همین جوابها، آدمهای دور و برم را الک کنم تا خیالم راحت شود و هی به منظور خاص آدمها و حرفهایی که نمیزنند و ذهنیتهایشان فکر نکنم. اگر دلت میخواهد حرفی بزنی، قایم نشو، پشتپرده حرف نزن، کلمهها را قایم نکن، محکم باش و حرف بزن تا من هم هی به موضوعاتی که به هم ربطی ندارند فکر نکنم. فکرش را بکنُ نشستهام جلوی آدمها، همه آدمهای دور و بر و یکهو یک برگه سئوال از کیفم در میآورم، آن را میگذارم جلوی روی دوستان و همکاران و همکلاسیها و استادان و ... و یک نفر با رواننویس سبز، آن یکی با خودکار آبی، سومی با رواننویس صورتی یا با هر رنگ و شکل،به سئوالها جواب میدهند و بعد به این فکر میکنم که آیا میتوانیم به ارتباط با هم فکر کنیم یا نه. هیچکس هم در رودربایستی قرار نمیگیرد برای تحمل دیگری. بهتر نیست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 6:8 توسط نگار مفید
|