غم

بابا دیگر نیست. این که اتفاق عجیبی نیست. نزدیک به یک ماه از نبودنش می‌گذرد و امشب اولین شبی است که من جرئت کردم و به زندگی معمول برگشتم. اشتباه کردم. زود بود، زود است، تا همیشه زود خواهد بود.

جشنواره 35

جشنواره فیلم سی و پنجم هم رو به اتمام است، مثل جشنواره‌های دیگر. با این تفاوت که این‌بار اعتراض‌ها از شکل همیشگی و نق‌زدن‌های معمول خارج شده. این‌طور نیست که به اسامی داورها و اسامی نامزدهای سیمرغ نگاه کنند و با غرغر از کنارش بگذرند. امسال آدم‌ها جرئت پیدا کرده‌اند و عنوان نامزدی را پس می‌دهند. مثل جرئت و جسارت پس دادن حلقه نامزدی است به آدمی که درست رفتار نمی‌کند. اما چرا جا می‌خورم؟ چرا لبخند می‌زنم؟ اصولا اهالی سینما ثابت کرده‌اند که بیشتر از قشرهای دیگر پشت هم می‌ایستند. ثابت کرده‌اند که عضویت در خانه سینما برایشان مثل یک اردوگاه کار اجباری نیست، برایشان مهم است. لبخند از آن جهت است که یک روز، یک وقت و یک جا یاد این جشنواره 35 می‌افتیم و از کنار فیلم‌های بد و خوب و به‌هم‌ریختگی‌های جشنواره‌ای می‌گذریم و می‌گوییم:« عجب جشنواره‌ای بود.»

وبلاگ

اگر میزان تعداد پست‌های منتشرنشده برای وبلاگ باشد، من فعال‌ترین وبلاگ‌نویس جهانم.

مثه آخرای قصه که آدم می‌ره به رویا

تغییر نام دیگر جبر زمانه است احتمالا. شاید هم اسم دیگری برای توجیه خودمان. چه بسا عنوان تازه‌ای برای خوددرگیری‌هایمان. انتهای پیکان تغییر، می‌شود امروز. امروز با تمام تردیدهایش، با تمام خواستن‌ها و نخواستن‌ها، عشق‌ها و نفرت‌ها، رفاقت‌ها و فرصت‌سوزی‌ها. تغییر احتمالا نام دیگر همه ماست، بدون آنکه خودمان باورمان شود.

آدم‌ها و اعتدال

آدم‌ها باید یک جوری باشند که سیخونک بزنند بهت که چرا آرامی، چرا اینقدر مغموم و ناخوش‌احوال شده‌ای. احوالت را بپرسند، نه انگار که ادای دوستی درمی‌آورند. توی چشم‌هایشان رد کم‌رنگی از نگرانی باشد یا حتی در صدایشان.

گاهی دیگر هم برعکس؛ بزنند روی شانه‌ات، با چشم‌های مهربان یا حتی اندکی لبخند روی لب، و بگویند؛ عجب شوخی بی‌جایی. صدایشان بلند نباشد این مواقع، یک جور آرامی این جمله را به زبان بیاورند که احساس حمایت توی مغز استخوانت بنشیند.

آدم‌ها بهتر است هر از گاهی، بپذیرند اشتباه کرده‌اند و هر از گاهی نشان دهند که به تو، به عنوان طرف مقابل هم اجازه اشتباه می‌دهند. لازم نیست اشتباه‌ آنقدر بزرگ باشد که دودمان بر باد بدهد، همین اندازه که بپذیرند آدمند و بپذیرند که تو هم آدمی، کافی است. مشکلات حل می‌شود، احتیاجی به طول و تفسیر بیشتر هم پیدا نمی‌کند.

آدم‌ها اگر چنین حداقل‌هایی را درباره همدیگر رعایت کنند، دیگر وقت و بی‌وقت سراغت نمی‌آیند که چرا با همین چهار نفر همیشگی می‌چرخی. چرا تعداد دوستانت نزدیکت اینقدر کم است. ساده است دیگر، آدم‌ها اگر به چنین مرحله‌ای برسند، می‌توانند جزو همان حلقه نزدیک قرار گیرند.

داستان یک خیابان

قرار شد برویم چهارراه استانبول، برای خودمان بپلکیم و اگر پول جیب‌مان به اندازه بود، آل‌استار نو بخریم. ماشین را که در سی‌تیر پارک کردم، یادم افتاد که چهار سال این مسیر هر روزه را رفته‌ام، آمده‌ام. پیاده شدیم و برایش تعریف کردم که خانه ما اینجا بود، انتهای این خیابان. کم و بیش یادش مانده اما نه به اسم خانه خودمان، به اسم خانه یکی از فامیل‌ها که همان جا زندگی می‌کردند. خب حق دارد، یک ساله بود که از این خانه رفتیم. راه افتادیم در خیابان جمهوری. مغازه‌ها نیمه‌باز بودند و ویترین‌ها کم‌رمق. برایش داستان خیابانی را می‌گفتم که او نمی‌شناخت. از کافه نادری بگیر تا پیراشکی خسروی که حالا رفته آن طرف‌تر. از گل‌های رضاییه تا سفارت انگلستان. مثل یک راهنمای گردشگری، دست می‌کشیدم سمت کوچه‌پس کوچه‌ها و داستان یک خیابان را با جزئیات برایش می‌گفتم. قرار شد بعد از ماه رمضان یک روز برای ناهار برویم کافه نادری. امروز که بسته بود و نشد قهوه بدطعم آنجا را بخورد. بهش گفتم؛ خداییش امروز خیلی خلوته، ترسناک نیست، هنوز خونواده توی خیابون هست. چند قدم که جلو رفتیم، دوباره وحشت خیابان به جانم افتاده بود. وحشت روزهای سیاه زمستان که باید دربه‌در تاکسی می‌شدم و آخر سر راهم کج می‌شد به کافه دوست‌داشتنی ژاندارک. برایش گفتم؛ اگه نبودی من حتما سکته کرده بودم تا اینجا. ساعت چند بود؟ هشت شب. باورم نمی‌شد چهار سال آزگار هر روز از این خیابان رد شدم، هر روز ترسیدم و حتی جرئت نکردم آن محل کار لعنتی را ترک کنم. درگیری‌های درون‌سازمانی‌اش یک طرف، آن خیابان یک طرف دیگر. همان پیچ اول کوچه ایرج. همان ساختمان قرمز و نقره‌ای غیرقابل تحمل. تقریبا با چشم‌های بسته می‌گویم که به کدام مغازه رسیده‌ایم. چه پیاده‌روی‌های ساعت شش بعدازظهر که من در این خیابان انجام نداده‌ام. چه فرارهایی که از دست‌های مزاحم نداشته‌ام. چه روزهایی که ام‌پی‌تری‌ام شارژ تمام کرده بود و من از کنار مردم می‌گذشتم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. این خیابان جمهوری، از پل حافظ تا سر لاله‌زار، مثل یک خاطره عجیب گوشه ذهن من جاخوش کرده و بیرون هم نمی‌رود. گاهی آزار می‌دهد و گاهی دیگر... نه، بازهم آزار می‌دهد.

42 سال تا روزهای روشن باقیست

 فردای انتخابات سال 84، مات و وامانده و گیج خودمان را به در و دیوار می‌زدیم به این امید که یک نفر، یک بزرگ‌تر به چشم‌های درمانده ما نگاه کند و بگوید:« طبیعی است، درست می‌شود، آرام باشید.» اما هیچ‌کس نگفت. چهره‌های درهم‌رفته آنها، اوضاع را برای ما خراب‌تر می‌کرد. مثل بمب ناامیدی بر سر شهر بود. تلاش شبانه‌روزی صدها نفر در خیابان‌ها و ستادهای انتخاباتی بی‌نتیجه مانده و فریادرسی نبود که برایمان قصه‌ای امیدوارکننده بنویسد. ما کجای زندگی بودیم؟ در مرحله بازتعریف دوستی‌های قدیمی، شناخت دوستی‌های تازه‌تر. اوج گرفته بودیم برای قله‌های روزنامه‌نگاری و برای عاشقی.

دو روز پیش، دو ساعتی وقت داشتم تا مطلب‌ها از مرحله ویراستاری بگذرند و به مرحله صفحه‌بندی برسند. دو ساعتی که در میدان محسنی گذشت، تصویرهای هشت سال زندگی‌ام جلوی چشمم مثل یک فیلم رنگ‌پریده می‌گذشتند. آرام و سر حوصله. مثل روزی که عاشقی‌هایم با یک‌جا نشستن آرام نمی‌گرفت و زدم به دل خیابان. مثل روزی که از دوگویی‌های دوستان یاد گرفتم رفاقت معنایی بالاتر دارد. یا شبیه به شب شام غریبان و حضور قالیباف در میدان محسنی که انگار بزرگ‌ترین هدیه‌ای بود که از فرمانده نیروی انتظامی می‌توان گرفت. مثل سرک کشیدن به مغازه‌های رنگارنگ آن حوالی. اما حالا که پس از هشت سال به آن روزهای ناامیدی نگاه می‌کنم، حسرتی روی دلم می‌ماند. رئیس‌جمهور این سال‌ها، نگذاشت طعم خوشایند این احساس‌ها برایمان بماند. حس‌های بدی به زندگی‌مان اضافه کرد آنقدر که غم شیرین عاشقی‌ فراموش‌مان شد.

به این سال‌ها که نگاه می‌کنم، ناامیدی است، ترس است، اتهام است، هر چه هست، خوب نیست. نه آنکه اتفاق خوبی نیفتاده باشد، خوب بود اما ماندگار نشد. خط قرمز پررنگی روی حس‌های خوشایند خودنمایی می‌کرد که حتی یادآوری امروزشان می‌تواند ناامیدکننده باشد. آنموقع که نمی‌دانستم، اما امروز می‌توانم ساعت‌ها بنشینم یک گوشه و دلم برای دخترک 21 ساله‌ آن روزها می‌سوزد. چه لحظه‌های مستاصل و چه روزهای غیرمنصفانه‌ای از سر گذراند. دختر 21 ساله‌ای که رویاهایش بزرگ‌تر، سالم‌تر و شاداب‌تر بود. دختر 21 ساله‌ای که نمی‌دانست برای زندگی بهتر به جز خوب نوشتن و درست نوشتن چه کاری از دستش برمی‌آید. دختر 21 ساله‌ای که بزرگترهای دوروبرش بلد نبودند، یا نمی‌خواستند، یا نمی‌توانستند امیدوار نگهش دارند.

اما می‌دانید؛ فردای انتخابات آن سال، دقیق‌تر بگویم؛ ظهر فردای انتخابات آن سال، اس‌ام‌اس رسید:« بلوار میرداماد، با لحظه‌های آزاد، 50 سال دیگر، از ما می‌آورد یاد، در روزهای روشن» و لیلی بود. در تمام این سال‌ها و سال‌های پیش از آن و قطعا سال‌های پس از آن، تا 50 سال دیگر و حتی بیشتر، خوشیم به همین تک و توک رفاقت‌های ماندگار. به آدم‌هایی که در زندگی‌مان تا ابد می‌مانند و نه با باد سیاست تکان می‌خورند و نه رویاهایشان را کوچک می‌فروشند. مگر در آن ساعت‌های سیاه کسی به جز لیلی، به جز خودمان، به داد دل ناامیدمان رسید؟ شعار و سیاست و انتخابات و دوره تاریک و روزهای روشن، بماند برای آنها که اس‌ام‌اس آن روز ظهر لیلی را نگرفتند.

تفکر انتخاباتی-3

مناظره‌های انتخاباتی هرجا به مرحله‌ای غیرقابل تحمل از عوام‌پروری می‌رسند و احساس ناخوشایند «صرفا برای رای‌ گرفتن» به مخاطب می‌دهند، در قسمتی از تاریخ این کشور حرکت می‌کند که خلاف جهت پیشرفت و مدرنیته است. وعده می‌دهند که محوریت جامعه می‌بایستی خانواده گسترده باشد، درحالیکه فردگرایی اصلی‌ترین عامل رسیدن به این مدرنیته است. می‌گویند زنان باید رکن اصلی خانه باشند، نمی‌گویند حضور زنان در عرصه اجتماع است که میزان پیشرفت را رقم می‌زند. برابری زن و مرد را شبیه به فحش می‌دانند و اتفاقا آن را به زبان می‌آورند تنها برای آنکه «رای جمع کنند».

تفکر انتخاباتی-2

آنقدرها که فکرش را می‌کردیم فضای انتخاباتی سوت و کور نیست. آدم‌ها بحث می‌کنند، اما هیچ‌کدام آنقدرها قاطع نیستند که بگویی جنگ راه می‌افتد. بحث‌ها روی محوریت رای دادن یا رای ندادن دور می‌زند، هنوز حرف به سئوال ویژه به چه کسی رای می‌دهی نکشیده. بحث‌ها تنها نشان می‌دهند که انتخابات از آنچه فکرش را می‌کردیم به ما نزدیک‌تر است. ستادهای انتخاباتی آنقدر فعال نیستند که هیجان انتخابات به جانت بیندازد. تنها و تنها بحث‌های کوتاه درمی‌گیرد، بحث‌هایی که خیلی سریع به انتها می‌رسند.

تفکر انتخاباتی-1

ما تبدیل به آدم‌هایی سیستم‌پذیر شده‌ایم، برخلاف مدل انتخابات در ایران که سیستم ندارد. ما می‌دانیم دانای کل وجود ندارد، می‌دانیم بدون اجماع بر روی یک گزینه به هیچ کجا نمی‌رسیم. قدم‌های ابتدایی تمرین دموکراسی را برمی‌داریم و مثل بچه‌هایی که برای برداشتن اولین قدم‌ها نیاز به کمک دارند، دنبال کورسوی امید می‌گردیم از طرف سیاستمداران و سیاست‌ورزان آشنای اصلاحات. اما انگار به همان اندازه که ما، قشر متوسط اهل فرهنگ، به سیستم ایمان پیدا کرده‌ایم، سیاستمدارانمان امیدوار نیستند. نه جمله‌ای درباره مشاوران و معاونانشان به زبان می‌آورند و نه برای انتخاب یک گزینه به اجماع می‌رسند.