آدم‌ها باید یک جوری باشند که سیخونک بزنند بهت که چرا آرامی، چرا اینقدر مغموم و ناخوش‌احوال شده‌ای. احوالت را بپرسند، نه انگار که ادای دوستی درمی‌آورند. توی چشم‌هایشان رد کم‌رنگی از نگرانی باشد یا حتی در صدایشان.

گاهی دیگر هم برعکس؛ بزنند روی شانه‌ات، با چشم‌های مهربان یا حتی اندکی لبخند روی لب، و بگویند؛ عجب شوخی بی‌جایی. صدایشان بلند نباشد این مواقع، یک جور آرامی این جمله را به زبان بیاورند که احساس حمایت توی مغز استخوانت بنشیند.

آدم‌ها بهتر است هر از گاهی، بپذیرند اشتباه کرده‌اند و هر از گاهی نشان دهند که به تو، به عنوان طرف مقابل هم اجازه اشتباه می‌دهند. لازم نیست اشتباه‌ آنقدر بزرگ باشد که دودمان بر باد بدهد، همین اندازه که بپذیرند آدمند و بپذیرند که تو هم آدمی، کافی است. مشکلات حل می‌شود، احتیاجی به طول و تفسیر بیشتر هم پیدا نمی‌کند.

آدم‌ها اگر چنین حداقل‌هایی را درباره همدیگر رعایت کنند، دیگر وقت و بی‌وقت سراغت نمی‌آیند که چرا با همین چهار نفر همیشگی می‌چرخی. چرا تعداد دوستانت نزدیکت اینقدر کم است. ساده است دیگر، آدم‌ها اگر به چنین مرحله‌ای برسند، می‌توانند جزو همان حلقه نزدیک قرار گیرند.