Knowing is always better than unknowing
من بنده این قسمت از هاوس شدهام. مدام دیالوگها را بالا و پایین میکنم. زیرنویس فارسی و انگلیسی را جابهجا کردهام، بیش از سه مرتبه. به دیکشنری هم سر زدهام دو سه بار. لحظههایش یک جور خوبی روی من اثر گذاشته. هم شوخطبعیاش، هم همذاتپنداریام با کاراکتر هاوس و استیسی و ویلسون به صورت همزمان. حتی خواستم استتوس بگذارم توی فیسبوک که من و هاوس موقعیت مشابهی داریم به خاطر آن جملهاش وقتی که نامه جواب آزمایش کامرون آمد و دختر مو بور که من در سریال «آشنایی با مادر» خوشم نمیآمد ازش، بهش توپید که تو حتی نامههای خودت را نمیخوانی و هاوس یک جور مهربان و در عین حال حمایتگرانهای گفت: روش نوشته بود محرمانه، منم میخواستم بدونم چی نوشته. چند دقیقه بعد بود که هاوس به استیسی گفت هیچ چیز عوض نشده و چند دقیقه قبلتر از اینها بود که استیسی به کادی بگوید که لحظههای خوبی با هاوس داشته و کادی هم جوابش را بدهد که اما تو به خاطر دلایل خاصی هاوس را ترک کردی. همه اینها گذشته بود و نفس من هر چند دقیقه یک بار نفسم بند میآمد و مات شده بودم به صفحه مونیتور که آن سکانس پایانی اتفاق افتاد. جایی که ویلسون، دوست همیشه حاضر در صحنه که به هاوس کمک کرده بود تا از شر فکر و خیالهای استیسی رها شود و استیسی هم مثل دوست صمیمی به او پناه میبرد، وارد معرکه شد و دو نفر مثل پسربچههایی که ادای آدم بزرگها را درمیآورند به جان هم افتادند و این بار ویلسون بود که هاوس را مغلوب میکرد و در پشتبام را کوبید و رفت و تیتراژ پایانی سر رسید. اما این دیالوگها دوستداشتنیاند، واقعیاند، اصلا هم احتیاجی به دانستن ماجراهای این سی قسمت که تا الان دیدهام ندارد.
Wilson: What did you tell her?
House: I told her she is better off without me.
Wilson: Ha, that is probably true.
هاوس قرصهایش را بالا میاندازد، از لبه پشت بام پایین میآید و درست روبهروی ویلسون میایستد. دقیقا وقتی که ویلسون عصبانی است و ناراحت است و انگار که داد میزند سر هاوس میگوید:
You are an idiot. You don’t think she’d be better off without you,
House: Right, I sent her off on a whim.
Wilson: You have no idea why you sent her off!
House: Don’t do this.
Wilson: this was no great sacrifice! You sent her away because you’ve got to be miserable!
House: This kind of psycho-crap help get your patients through the long nights? Or it is just for you? Tough love make you feel good? Helping people feel their pain?
اینجا دیگر ویلسون آرام شده، سری تکان میدهد به نشانه تاسف و با لحنی آرامبخش میگوید:
Wilson: You don’t like yourself. But you do admire yourself. It’s all you’ve got, so you cling to it. You’re so afraid if you change, you’ll lose what makes you special. Being miserable doesn’t make you better than anybody else, house. It just makes you miserable.
House M.D/ s2/ e11