قرار شد برویم چهارراه استانبول، برای خودمان بپلکیم و اگر پول جیب‌مان به اندازه بود، آل‌استار نو بخریم. ماشین را که در سی‌تیر پارک کردم، یادم افتاد که چهار سال این مسیر هر روزه را رفته‌ام، آمده‌ام. پیاده شدیم و برایش تعریف کردم که خانه ما اینجا بود، انتهای این خیابان. کم و بیش یادش مانده اما نه به اسم خانه خودمان، به اسم خانه یکی از فامیل‌ها که همان جا زندگی می‌کردند. خب حق دارد، یک ساله بود که از این خانه رفتیم. راه افتادیم در خیابان جمهوری. مغازه‌ها نیمه‌باز بودند و ویترین‌ها کم‌رمق. برایش داستان خیابانی را می‌گفتم که او نمی‌شناخت. از کافه نادری بگیر تا پیراشکی خسروی که حالا رفته آن طرف‌تر. از گل‌های رضاییه تا سفارت انگلستان. مثل یک راهنمای گردشگری، دست می‌کشیدم سمت کوچه‌پس کوچه‌ها و داستان یک خیابان را با جزئیات برایش می‌گفتم. قرار شد بعد از ماه رمضان یک روز برای ناهار برویم کافه نادری. امروز که بسته بود و نشد قهوه بدطعم آنجا را بخورد. بهش گفتم؛ خداییش امروز خیلی خلوته، ترسناک نیست، هنوز خونواده توی خیابون هست. چند قدم که جلو رفتیم، دوباره وحشت خیابان به جانم افتاده بود. وحشت روزهای سیاه زمستان که باید دربه‌در تاکسی می‌شدم و آخر سر راهم کج می‌شد به کافه دوست‌داشتنی ژاندارک. برایش گفتم؛ اگه نبودی من حتما سکته کرده بودم تا اینجا. ساعت چند بود؟ هشت شب. باورم نمی‌شد چهار سال آزگار هر روز از این خیابان رد شدم، هر روز ترسیدم و حتی جرئت نکردم آن محل کار لعنتی را ترک کنم. درگیری‌های درون‌سازمانی‌اش یک طرف، آن خیابان یک طرف دیگر. همان پیچ اول کوچه ایرج. همان ساختمان قرمز و نقره‌ای غیرقابل تحمل. تقریبا با چشم‌های بسته می‌گویم که به کدام مغازه رسیده‌ایم. چه پیاده‌روی‌های ساعت شش بعدازظهر که من در این خیابان انجام نداده‌ام. چه فرارهایی که از دست‌های مزاحم نداشته‌ام. چه روزهایی که ام‌پی‌تری‌ام شارژ تمام کرده بود و من از کنار مردم می‌گذشتم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. این خیابان جمهوری، از پل حافظ تا سر لاله‌زار، مثل یک خاطره عجیب گوشه ذهن من جاخوش کرده و بیرون هم نمی‌رود. گاهی آزار می‌دهد و گاهی دیگر... نه، بازهم آزار می‌دهد.