فردای انتخابات سال 84، مات و وامانده و گیج خودمان را به در و دیوار می‌زدیم به این امید که یک نفر، یک بزرگ‌تر به چشم‌های درمانده ما نگاه کند و بگوید:« طبیعی است، درست می‌شود، آرام باشید.» اما هیچ‌کس نگفت. چهره‌های درهم‌رفته آنها، اوضاع را برای ما خراب‌تر می‌کرد. مثل بمب ناامیدی بر سر شهر بود. تلاش شبانه‌روزی صدها نفر در خیابان‌ها و ستادهای انتخاباتی بی‌نتیجه مانده و فریادرسی نبود که برایمان قصه‌ای امیدوارکننده بنویسد. ما کجای زندگی بودیم؟ در مرحله بازتعریف دوستی‌های قدیمی، شناخت دوستی‌های تازه‌تر. اوج گرفته بودیم برای قله‌های روزنامه‌نگاری و برای عاشقی.

دو روز پیش، دو ساعتی وقت داشتم تا مطلب‌ها از مرحله ویراستاری بگذرند و به مرحله صفحه‌بندی برسند. دو ساعتی که در میدان محسنی گذشت، تصویرهای هشت سال زندگی‌ام جلوی چشمم مثل یک فیلم رنگ‌پریده می‌گذشتند. آرام و سر حوصله. مثل روزی که عاشقی‌هایم با یک‌جا نشستن آرام نمی‌گرفت و زدم به دل خیابان. مثل روزی که از دوگویی‌های دوستان یاد گرفتم رفاقت معنایی بالاتر دارد. یا شبیه به شب شام غریبان و حضور قالیباف در میدان محسنی که انگار بزرگ‌ترین هدیه‌ای بود که از فرمانده نیروی انتظامی می‌توان گرفت. مثل سرک کشیدن به مغازه‌های رنگارنگ آن حوالی. اما حالا که پس از هشت سال به آن روزهای ناامیدی نگاه می‌کنم، حسرتی روی دلم می‌ماند. رئیس‌جمهور این سال‌ها، نگذاشت طعم خوشایند این احساس‌ها برایمان بماند. حس‌های بدی به زندگی‌مان اضافه کرد آنقدر که غم شیرین عاشقی‌ فراموش‌مان شد.

به این سال‌ها که نگاه می‌کنم، ناامیدی است، ترس است، اتهام است، هر چه هست، خوب نیست. نه آنکه اتفاق خوبی نیفتاده باشد، خوب بود اما ماندگار نشد. خط قرمز پررنگی روی حس‌های خوشایند خودنمایی می‌کرد که حتی یادآوری امروزشان می‌تواند ناامیدکننده باشد. آنموقع که نمی‌دانستم، اما امروز می‌توانم ساعت‌ها بنشینم یک گوشه و دلم برای دخترک 21 ساله‌ آن روزها می‌سوزد. چه لحظه‌های مستاصل و چه روزهای غیرمنصفانه‌ای از سر گذراند. دختر 21 ساله‌ای که رویاهایش بزرگ‌تر، سالم‌تر و شاداب‌تر بود. دختر 21 ساله‌ای که نمی‌دانست برای زندگی بهتر به جز خوب نوشتن و درست نوشتن چه کاری از دستش برمی‌آید. دختر 21 ساله‌ای که بزرگترهای دوروبرش بلد نبودند، یا نمی‌خواستند، یا نمی‌توانستند امیدوار نگهش دارند.

اما می‌دانید؛ فردای انتخابات آن سال، دقیق‌تر بگویم؛ ظهر فردای انتخابات آن سال، اس‌ام‌اس رسید:« بلوار میرداماد، با لحظه‌های آزاد، 50 سال دیگر، از ما می‌آورد یاد، در روزهای روشن» و لیلی بود. در تمام این سال‌ها و سال‌های پیش از آن و قطعا سال‌های پس از آن، تا 50 سال دیگر و حتی بیشتر، خوشیم به همین تک و توک رفاقت‌های ماندگار. به آدم‌هایی که در زندگی‌مان تا ابد می‌مانند و نه با باد سیاست تکان می‌خورند و نه رویاهایشان را کوچک می‌فروشند. مگر در آن ساعت‌های سیاه کسی به جز لیلی، به جز خودمان، به داد دل ناامیدمان رسید؟ شعار و سیاست و انتخابات و دوره تاریک و روزهای روشن، بماند برای آنها که اس‌ام‌اس آن روز ظهر لیلی را نگرفتند.