انتخابات1
برای این انتخابات ارزش قائلم و به همان اندازه این روزها برایم ترسناکاند. از این حجم ناامیدی و سرخوشی توامان، از این لحظههایی که معلوم نیست دنیا را چه کسی میچرخاند، از آدمهای دور و بر، از همهشان میترسم. انگار که این نقابهایی که روی صورت دارند اجازه نمیدهد دربارهشان رک و راست بود و نظر صریح و قاطع داد. نمیشود گفت که طرف دوست است یا دشمن. واقعا چه کسی میتواند بگوید حرف هایی که ما درباره یک کاندیدا میزنیم، درست است؟ نکند فردا روزی، همین غلامحسین کرباسچی که این روزها با افه معاون اول خوشتیپ و کاربلد کروبی حرف میزند و نظر میدهد، پول این مردم را بالا بکشد؟ همانطور که حتی یک ریال از حقالتحریر هشت ماه کار در روزنامهاش را به ما نداد؟ آنوقت من چطور بیایم و برای کروبی رای جمع کنم؟ نکند تفکرات از مد افتاده و لحن صحبت میرحسین موسوی، یک روزی کار دستم بدهد؟ نمیشود اظهارنظر دقیق داشت، نمیشود از روی اخلاق و ظاهر و حرفهای آدمها دربارهشان حرف زد و من از اشتباه میترسم. خیلی هم میترسم. میترسم از لحظهای که چشم باز کنم و مجبور باشم برای یک بار دیگر آن لحظه وهمناک و پر از عصبیت را تجربه کنم و به خودم بگویم: اشتباه کردی، اشتباه بود. آن لحظه به نظرم بدترین لحظه دنیاست. برای همین است که این روزها وقتی دور و بری ها سراغ میگیرند که چرا فعالیت انتخاباتی نداری؟ چرا دستبند سبز به دستت نبستهای؟ چرا به رفقا کمک نمیکنی تا از موسوی بگویند و از موسوی بشنوند، چرا کنار کشیدهای؟ هیچ جوابی برایشان ندارم و حتی رویم نمیشود بگویم همین اندازه که رای میدهم، همین اندازه که درباره انتخابات فکر میکنم، کلی هنر کردهام. رویم نمیشود بگویم ترسیدهام و دلم نمیخواهد اشتباه کنم. از تصور این داستان که فردا روزی باید به نسلهای آینده جواب پس بدهم، میترسم. و فکر میکنم که همهاش به همین ترس از اشتباه برمیگردد، بد شده زمانه، بیرحمانه بزرگ شدهام و این خاصیت، خاصیت ترس از اشتباه، قطعا ارتباطی به بیست و چهار سالگی ندارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:51 توسط نگار مفید
|