آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم
جدال ترسناکی با خودم دارم، با مضمون امید و ناامیدی. هر روز با خودم تکرار میکنم که باید به زندگی امیدوار بود. تبدیل به یکی از نویسندههای درجه سه مجله موفقیت میشوم توی دلم و هی به خودم یادآوری میکنم که گندهایی که در زندگیام زدهام را باید پاک کنم، باید هدفهایم را با وضعیت امروزم مطابقت دهم و یک جوری راهی برایشان پیدا کنم و نگذارم توی روزهای ناخوش امروز از دست بروند. اما طولی نمیکشد که زمین گیر میشوم. روزمرگیهایم یقهام را میگیرند و از کنار کوچکترین اتفاقی نمیگذرند. حالا که چی؟ و خب که چی؟ و چراها میآیند و شبیه به یک سد بزرگ مینشینند جلوی ذهنم و ضرب در اتفاقات اجتماعی و به علاوه خشونت موجود در جامعه و منهای دلخوشیهای کوچک زندگیام میشوند و همان جا جا خوش میکنند. انگار که اصلا از اول همین جور بودهاند. بعد یادم میافتد که چقدر روزهای اسفند 87 را خوشحال بودم و چقدر به 88 امیدوار. به هر کسی هم که میرسم، حال روحیاش را که میپرسم، برایم این مهم میشود که پارسال امیدوارتر بود یا امسال؟ جالب است که آدمها نظرشان مخالف من است، بیشترشان به امسال امیدوارتر هستند.
من پارسال همین موقع، در حال جمع و جور کردن پرونده مفصل انتخابات برای نسیم بودم، زندگیام را به دو فصل این سوی انتخابات و آن سوی انتخابات تقسیم میکردم و ذوق زده بودم از وضعیتی که به روزهای پایانیاش نزدیک میشود. اما حالا، امسال، سعی میکنم گزینههای درس خواندن در آن سوی آبها را برای خودم مرور کنم و ذهنم یاری نمیدهد و پس میزند. انگار که هنوز باور نکرده این وضعیت ماندنی است و من باید راهی برای خودم پیدا کنم. برای قربانی نشدن آرزوهایم، برای نفس کشیدن هدفهایم، برای فرار از چنگ روزمرگی غیر قابل وصفی که شبیه سم شده و مسموم شدن لحظه لحظه زندگیام را حس میکنم. حس میکنم که وقتی کتابی دست میگیرم، هنوز توی ذهنم دنبال دو دو تا 4 تای زندگی واقعی میگردم و یادم نمیرود که داستان است، بخوان، لذت ببر. کتابها و فیلمها و ترانهها، مرا به یاد یک زندگی واقعی میاندازند، زندگی آزاردهندهای که حتی موقع نفس کشیدن ساده هم یادت میاندازد یک جای کار میلنگد، قرار نبود بهار 89 من اینجوری باشد.