thinking
از من تنها یک بهت بر جا مانده. بهت اتفاقهایی که انگار باید بزرگتر از این حرفها شد تا فهمیدش. بهت لحظهای که فکر میکنی نکند بزرگشدن یعنی اصرار نکردن و تنها فکر کردن؟ یعنی باور کنی که آدمها میروند پی زندگیشان و هیچ چیز از رفاقتها باقی نمیماند؟ آنوقت، دقیقا در لحظهای که باورم میشود که اشتباه کردهام، در لحظهای که غمی عمیق مینشیند توی جانم و احساس رودست خوردن به من دست میدهد، لبخند مینشیند روی لبهایم که مثال نقض پیدا کردهام و در حالتی «دو نقطه دی»وار به جهان اطرافم نگاه میکنم. به جهانی که هنوز داستان رفاقتهای طولانی را دنبال میکند. اما چه کنم که غم بزرگ شدن، به اندازه مثال نقض برایم بزرگ و پررنگ است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 4:55 توسط نگار مفید