نفس کشیدن سخته
آدمیزاد وقتی روی مود حرصخوردن است، سوژه هم از راه میرسد. مثل دو روزی که گذشت و من، از زمین و آسمان نالیدهام و حرص خوردهام و دقیقه به دقیقه ناخوشتر شدهام.
به نظرم انصاف نیست که دقیقا در چنین روزی، برای چند ساعت از خانه خارج شوم و ببینم که چقدر روزنامه و مجله روی کیوسک است و کله بکشم روی پیشخوان یکی از کیوسکها و ببینم مجلهای که هفت ماه آنجا بودهام و میدانم که سردبیرش سه چهار ماه پیش آن را تحویل داده و بیرون آمده، حالا با تیم تازهای منتشر شده و روی کیوسک است. در این حالت، آدم پرت میشود به اردیبهشت سال 89 و اولین شمارهای که با بدقلقی آدمها همراه شده بود و نمیگذاشتند کارمان را انجام دهیم و مدام هم برگههای اخطار دستمان میرسید که اگر تا فلان زمان صفحههایتان را تحویل ندهید ال میکنیم و بل میکنیم. به راهروهای ترسناک و خاکستری آن ساختمان بدهیبت و آسانسوری که جان میکند برای بالا و پایین رفتن و به خودم که نمیدانستم چه غلطی میکنم آنجا. حرص خوردنم وقتی به مرحله بعد وارد میشود که به مرحله «به من چه» میرسد.
به من چه که مجلهای که با دعوا ترکش کردم، به این مرحله رسید؟ یادم میافتد به دعوای روز آخر، به صدایی که بالا بردم، به حرفهایی که بعدتر شنیدم که پشت سرم همه جا پخش شده و در نهایت یادم میافتد که دوستیهایم در مرحلهای بالاتر از کار و یک قران و دو زار نشستند و آنوقت به مرحله آرامش پیش از طوفان میرسم و به خودم امیدواری میدهم که هنوز آنقدر اوضاعم بیخ پیدا نکرده که به خاطر کار و شغل که شده دست به هر کاری بزنم و هر جملهای را به زبان بیاورم.
اینطور میشود که میرسم به مرحله «تاسف»، به مرحلهای که میگوید تا اوضاع و روزگار ما اینست، تا وقتی که برای خاطر کاری که بلدیم انجام بدهیم چوب لای چرخمان میگذارند، اینجا نمیتوان زندگی کرد. اینجا نمیتوان نفس کشید، اینجا نمیشود ماند و خوشحال بود.
من که شش ماه اول مجله را بودم و دیگر نبودم، من که چند ماه پیش برای همیشه از آن مجله بیرون نیامدم، معلوم نیست حال آنها که تا روز آخر سنگر را حفظ کردهاند، چیست.