عصرجمعه ارديبهشتي
باران ميبارد، باران تند و يك ريز و فكر ميكنم به اين جمعهاي كه در روزنامه ميگذرد. ديگر عادتم شده كه جمعهها، نزديكيهاي غروب، وقتي كه آدمها به برنامههاي عصرجمعهايشان فكر ميكنند، من در جاي خودم بنشينم. پشت اين كامپيوتر و قصههاي تكراري را براي خودم دوره كنم و به برنامههاي روزمرهاي كه ميشود داشت فكر كنم و در نهايت به اين نتيجه برسم كه گذراندن جمعه در فضاي تحريريه نسبتا خالي، دست كمي از خاطرهسازي در خيابان ندارد. به هر حال اينجا هم آدمها در گذرند، ميروند و ميآيند و خبرهاي تازه را بالا و پايين ميكنند و به امضاي سردبير و مديرمسئول فكر ميكنند و اميدوارند كه حداقل در چنين روزي صفحهشان مشكلي نداشته باشد و مجبور نشوند تا ديروقت سر كار بمانند، براي خودش خاطرهاي است ديگر.
مثلا دوست آن يكي آمده و اينجا نشسته تا كارش تمام شود. آن يكي با بچهاش در روزنامه است و خوشزبانيهاي دخترك براي ما خاطره ميسازد. تولد هم داشتهايم امروز، يا آدم تازهاي كه سوژهمان شود. نتيجهاش اما تفاوتي ندارد، عصر جمعه ارديبهشتي پرباران، در روزمرگي مدام ميگذرد و خاطره تازهاي نميسازد.