مصائب زندگی در جمع
غمگينم و وقتهايي كه غمگينم آدمها بيشتر از روز قبل آزارم ميدهند. مخصوصا آنها كه زخمي در اين سالها زدهاند. فرقي هم نميكند كه دوست باشند يا آشنا، همكار باشند يا حتي آدمي غريبه. وقتهايي كه ناراضيام و ناخوش، فهرست تلخكاميها و آزارهاي آدمها بيشتر توي ذهنم مينشيند. حتي يادم ميآيد كه چقدر عصبانيام از دست آن راننده تاكسي كه چندين و چند سال پيش با لحني چندشآور با دخترك 15 سالهاي كه پول كرايهتاكسياش را فراموش كرده بود، صحبت كرد. وقتي كه حالم خوش نيست، وقتي كه غمگينم، بايد براي خودم غار تنهاييهاي شبانهروزي پيدا كنم. بروم و يك جايي بنشينم و ساعتها و حتي روزها به در و ديوار نگاه كنم و خودم را آرام كنم و دوباره به زندگي در كنار آدمها برگردم. اينجوري بهتر است، چون آدمهايي كه در مواقع غم و ناراحتي با لحن نيشدار و منطقهاي بيرحمانه و شوخيهاي بيمزه راه معاشرت را باز نگه ميدارند، خودشان را يك قدم عقب ميرانند از دايره دوستداشتن من و خوب نيست كه آدميزاد، مدام آدمهاي زندگياش را كم و كمتر كند.