جای اون که رفته رو همیشه خالی بذار
غمگینم و به دنبال راهی برای شادمانی خودم میگردم. هر چه میگردم، راهی پیدا نمیکنم اما. برای همین است که شبیه به گنجشکی که پرپر میزند، خودم را به در و دیوار میکوبم. یک جا آرام میگیرم و سعی میکنم به خودم آرامش تزریق کنم، قربان صدقه خودم میروم و هی زیر لب میگویم؛ عیب نداره، چیزی نیس، میگذره. هی به ساعت نگاه میکنم و متوجه میشوم که زمان میگذرد اما حال من بهتر نمیشود و از دست خودم حرصم میگیرد.
شاید اگر مقطعی که میگذرد، اینقدر طولانی نشده بود، میتوانستم به خودم دلداری بدهم و با خودم راه بیایم و سرم را گرم کنم به اتفاقهای دور و بر، اما نمیگذرد، نمیشود. طولانی شده این حال و روز و هر چه طولانیتر میشود، بیشتر غمگین میشوم.
دلیلش به هزار ماجرای ریز و درشت برمیگردد، به این بهاری که فصل نو شدن است و من تاب و توان انرژیاش را ندارم هم برمیگردد. از اسفند ماه به اردیبهشت هم فکر میکنم و به خودم میگویم؛ اسفندش که این شد، اردیبهشتش چطور میشود!
حتی کورسوی امیدی هم در دلم نیست که بگوید: خوب میشه، درس میشه، به راه میشه. دلم به چی خوش است؟ به زمان که میگذرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 3:40 توسط نگار مفید
|