زندگی بازی‌هایی زیادی دارد، یکی‌اش اینکه به تابلوهای «لطفا بین دو خط رانندگی کنید» توجه ویژه داشته باشی. آنوقت خودش آن ور بازیگوش و بدجنس درونش را نشان می‌دهد و برای خودش بازی درمی‌آورد. بازی‌اش از یک روز بعدازظهر پر از خستگی در خیابان عباس‌آباد ظاهر شد. وقتی که نرسیده به مصلا وارد خیابان شدم و دلم خواست که تمام خیابان را بین دو خط رانندگی کنم. طبعا آنقدر ترافیک بود که وسط ماشین‌ها و آدم‌ها نمی‌شد به صورت واضح و مشخص خط‌های سفید روی آسفالت را دید. برای همین بود که مثل روشی که برای بیشتر شدن دید در جاده‌ها در شب آموزش می‌دهند، چسبیده به خط سفید سمت چپ، راهم را ادامه می‌دادم. یک جایی چشم باز کردم و دیدم که دقیقا نه در لاین دوم که چسبیده‌ام گوشه خیابان و اگر همین طور پیش برود، همین اندک آبروی باقیمانده برای رانندگی زنان را هم تنهایی از بین می‌برم. آن روز بعدازظهر گذشت، بازی من هم تمام شد. تا آن روز که دوباره وسط خیابان حقانی، باران شر شر روی شیشه ماشین می‌ریخت و من، صدای موسیقی را بلند کرده بودم و توی حال خودم بودم. آن روز هم خط سفید خیابان، مرا یاد بازی ویژه‌ام انداخت اما هرچقدر پیش رفتم، هیچ جایی از خیابان پیش نیامد که خط فرضی مرا به راهی غیر از آنچه باید، بکشاند. اینطور شد که حقانی را در خاطرم ثبت کردم. با آن گل و بوته‌هایی که شبیه به یک اتوبان مدرس کوچک توی خیابان‌های به هم ریخته شهر خودنمایی می‌کند. حالا، هر روزی که ماشین داشته باشم، از خیابان‌های تازه می‌روم، به خط‌های کشیده شده روی زمین نگاه می‌کنم، بازی‌ام را از سر می‌گیرم و فکر می‌کنم که زندگی، بازی‌های زیادی دارد و من، همیشه با سخت‌ترهایش زندگی کرده‌ام. به نظرم بازی «رانندگی بین دو خط» از آن بازی‌هایی است که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، هیچ‌وقت اعصابت را به هم نمی‌ریزد و تغییری هم توی شخصیتت نمی‌دهد، برای همین است که دوستش دارم.