Happy 2011
چند ماه پیش بود، شاید مرداد یا شهریور. برای خودم نسخه میپیچیدم که حالم خوب شود و دعوا میکردم که هر چیزی که خوشحالت میکند انجام بده. لیست کوچکی هم داشتم که یکیاش سفر در ژانویه بود. در تمام این مدت، حداقل تا یک ماه پیش، میدانستم ژانویه را در تهران نخواهم بود و در یکی از شهرهای اروپایی در حال شادی دستهجمعی با آدمهای غریبهای هستم که نمیشناسمشان اما به خاطر سال تازه، خوشحالند و من میتوانم با آنها همراهی کنم؛ بخوانم، بخندم، برقصم.
نزدیکترین اروپایی که من میشناسم، ترکیه است. سفر یک هفتهای سال پیش هم آنقدر به من اعتماد به نفس میداد که مطمئن بودم اگر سر از استانبول دربیاورم میتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم و خب، مدام خودم را در شب ژانویه در میان شلوغی جمعیت میدان تکسیم تصور میکردم و ذوقزده میشدم و ثانیهشماری میکردم با جمعیت که سال کهنه میرود و سال نو میآید. از میان آن لیست چهار تایی، سه تایشان را به ثمر رساندم اما این چهارمی، این چهارمی روی دلم ماند. برای همین است که امروز، یک جمعه واقعی در تهران گذراندم و شب، دوباره مثل سالهای قبل جشن و شادی آلمانیها را دیدم و حالا اوضاع مثل هر سال است. با همان حسرت، با همان غم، با همان امید که سال آینده، سال آینده حتما در یک شهر اروپایی به سر میبرم و خوشحالم. به هر حال ژانویه 2012 تهران نخواهم بود، مطمئنم.