برادر جان، حواست هست كه دست گذاشته‌اي روي مذهبي‌ترين دختر اين شهر و مي‌خواهي مواخذه‌اش كني كه چرا به دعاي كميل رفته است؟ حواست هست كه مي‌خواهي شهر را از مسلماني پاك كني و يادت رفته كه ماييم و همين ته‌مايه مذهبي كه از روزهاي دور كودكي، حتي شايد به بركت درس‌هايي كه در مدرسه به خوردمان داده‌اند، در ما باقي مانده؟ اما قبول كن، هستند آدم‌هايي كه مدرسه را و درس‌هاي مذهبي مدرسه را پا به پاي ما شنيده‌اند و حتي بهترين و دوست‌داشتني‌ترين معلم‌هاي ذهنشان، همين معلم‌هاي معارف و ديني و قرآن بوده‌اند. ما كه هميشه مي‌گفتيم شانس آورده و معلم خوبي نصيبش شده. شما هم احتمالا بعد از  اين 5 روز، منظورم را متوجه مي‌شويد كه او خوب متن‌هاي مذهبي را مي‌شناسد، او خوب مي‌تواند از قرآن و مفاتيح و نهج البلاغه برايتان استناد بياورد، او حتي بيشتر از شما از روزهاي جنگ و آدم‌هاي جنگ مي‌داند. به او بگوييد برايتان از گريه‌هايش در كنار مسجد جامع بگويد و از او بخواهيد تا سرنوشت زنان جنگ را برايتان تعريف كند، اگر اشكتان درنيامد، آن‌وقت بياييد تا با هم گپ بزنيم تا برايتان تعريف كنم كه يكي از مذهبي‌ترين دختركان اين شهر را اسير كرده‌ايد. كسي كه دعاي كميل هر پنج‌شنبه‌اش تعطيل نمي‌شد و ما به زور هم نمي‌توانستيم مجبورش كنيم تا دست از اين دعاي كميل بردارد و همراهي‌مان كند، مثلا در يكي از كافه‌هاي شهر. اوضاع از آن بدتر هم هست، توي كافه هم كه مي‌نشست، تا زبان ما باز مي‌شد به غيبت، حالا اسمش را پيش خودمان عوض كرده بوديم كه خ ز پ، اينجوري مثلا يادمان مي‌رفت كه مي‌تواند اسمش را غيبت هم بگذارند، قيافه‌اش يك جوري در هم مي‌رفت كه انگار بزرگترين عذاب دنيا را به او داده‌ايم. ما كه زياد شنيده‌ايم اين جمله تكراري را با لحن غضب‌آلود كه مي‌گويد: بچه‌ها! غيبت نكنيد. ما هم خيلي تلاش مي‌كرديم تا حرف‌هاي بي‌مورد نزنيم جلويش، مبادا از دستمان دلخور شود و يادش برود كه ما را اينجا دارد.

برادر جان! حواست هست كه مي‌تواني با او ساعت‌ها و ساعت‌ها درباره مسائل مذهبي و جنگي حرف بزني و حتي حس كني كه او اعتقادش از تو قوي‌تر است؟ مي‌داني، عنوان اين مطلب، بيشتر از اينكه براي ما يادآور هر چيزي باشد، يادآور متني است كه آرش خوشخو درباره مظلوميت زنان اين شهر نوشت و يادمان انداخت كه مردان اين شهر، گاهي چقدر ظالم مي‌شوند و چقدر آزار مي‌رسانند،‌ برادر جان! نكند تو هم از آنها باشي؟ نكند حواست نيست كه دخترك ما را برده‌اي و بدجوري هواي غصه به سرمان انداخته‌اي. بگذار برگردد. نگران دعاي كميل اين پنج‌شنبه‌اش هستم،‌ نگرانم دعاي ناجوري پشت سرتان بكند، اگر دعاي پنج‌شنبه‌اش را از دست بدهد. اين‌ بار مي‌بريمش، همان امامزاده صالح، يا يك جاي ساده‌تر حتي. اصلا مجبورش مي‌كنيم توي خانه بنشيند و دعاي كميل بخواند، اما او به اين دعاي كميل خواندن‌هاي پنج‌شنبه عادت دارد.

***

تا پيش از پنج‌شنبه، نزديك‌ترين آدم دربندي كه مي‌شناختم، شهاب طباطبايي بود. دلم مي‌سوخت برايش، براي مهرك نگران بودم و براي سپهر دلواپس. يك بار حتي خواب ديدم كه ديدمشان و با هم هستند و حالشان خوب است و اصلا در سفرند. در مورد رضا نوربخش، غصه مي‌خوردم، اما گاهي اين غصه‌ها، به خاطر خودخواهي بود. با خودم فكر مي‌كردم اگر همچنان به عنوان سردبير در جاي خود نشسته بود، شايد اوضاع فرهيختگان، اوضاع بهتري بود اين روزها. در مورد مسعود باستاني، به خانمش بيشتر فكر مي‌كردم تا به خودش. در مورد ديگران هم هر كدام به يك نوع. اما محبوبه؟ در مورد محبوبه تازه مي‌فهمم كه چطور مي‌شود از دلشوره مرد، چطور مي‌شود نابود شد براي آدمي كه دربند است. يعني از يك جايي به بعد يادت مي‌رود كه او دربند است، با خودت فكر مي‌كني: غذايش خوب است؟ لباسش خوب است؟ حالش خوب است؟ نگران چيست؟ دل‌نگران مادرش شده؟ نكند بي‌تاب شده براي مادرش، براي مسيح، براي محمد حسين و ديگران. نكند دل نگراني‌هايش،‌ بشود يك بغض طولاني و مداوم و راه گلويش را ببندد. از همين مي‌ترسم بيشتر، بيشتر نگران همين ماجراهاي جزئي‌ام تا اتفاق‌هاي بزرگتر. اصلا نه فقط من، اين روزها با بچه‌هاي ديگر هم كه حرف مي‌زنم، نگراني‌هاي آنها هم براي محبوبه از همين جنس است.