داداش كوچيكه
به گمانم ميشود هميشه اميدوار بود. نمونهاش همين نويد ما، كه اين روزها به عنوان ناجي غريق (فك كن نويد!) توي يكي از استخرهاي دولتي خوشنام كار ميكند. بعد تا همين چند سال پيش ما فكر ميكرديم نويد احتمالا هيچي نميشود، از بس توي ابتدايي و راهنمايي و هنرستانش سربههوا بود و مدام از در و ديوار بالا ميرفت و سر خودش بلا ميآورد. اصلا تهمتهايي توي كوچه و خيابان بهش زدند كه ما سي بار آب شديم و رفتيم زير زمين. بعد هم ميآمد قسم و آيه كه به خدا من نبودم. تا همين يك سال پيش مامان و بابا، روزي سه مرتبه تصميم ميگرفتند خانه را عوض كنند تا نويد از شر رفقاي ناباب درامان بماند. اما اصلا انگار از آن روزها خيلي گذشته، حتي با خودم فك ميكنم چه بسا كمي هم از همسن و سالهايش جلوتر باشد. به هر حال درس و مشقش را دارد و كار دانشجويياش را و خب از شما چه پنهان كه همان موقع كه شربازي درميآورد بهش افتخار ميكردم، الان هم كه بچه آدميزاد شده، بازهم :پي
اولين بار كه نويد براي نجات يك نفر پريد توي آب، يك بچه 6-7 ساله بود. باباي بچه در حال فيلمبرداري، بچه در حال الاكلنگ روي تخته شنا، بچه آب ميخورد و ميترسد و تخته شنا را ول ميكند و بابا در حال فيلمبرداري است. نويد رفته روي شانه آقاي پدر زده و گفته:«دوست عزيز! بچه شماس؟ داره غرق ميشهها!» آقاي پدر همچنان در حال فيلمبرداري است. به سرناجياش نگاه ميكند و ميپرد توي آب و بچه را ميآورد لبه استخر. شب با عصبانيت اين داستان را تعريف ميكند و خب ته دلش ذوق دارد كه سوپرمن شده :دي ميگويد: فك كنم باباش ميخواس فيلم ترسناك بسازه! بچهاي كه از 1 سالگي اين همه بلا سر خودش آورده باشه كه مامان و باباي بدبخت من، يك روز درميان در بيمارستان بودند، ناجي غريق بهتري نميشود، اصرار نفرماييد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:2 توسط نگار مفید
|