سرم را انداخته‌ام پايين. مثل تمام روزهايي كه سرم به كار گرم است و حال خودم را نمي‌دانم. توي ذهنم تنها تعداد كلمه‌هاي يك صفحه وول مي‌خورد و عكس‌اش. دور و برم هم شلوغ است به اندازه كافي. يك نفر از آن سر تحريريه داد مي‌زند و شعري مي‌خواند. يك نفر، اين‌طرف‌تر با ظرف غذايش درگير است و آبدارچي غرغرو و بداخلاق را ادب مي‌كند. از آن طرف هم صداي شعر ملايمي مي‌آيد. شعري كه انگار هميشه توي ذهن هست اما هيچ‌وقت به موقع ياد آدم نمي‌افتد. همچنان سرم به كار گرم است، همچنان با خودم فكر مي‌كنم اگر يك نفر مي‌خواست كسي را، دختري را به عنوان روزنامه‌نگار نمونه معرفي كند، حتما اسم مرا در صدر ليست امروزش مي‌نوشت. گاهي سرم را بالا مي‌آورم و سعي مي‌كنم دوروبرم را درست نگاه كنم. براي حتي يك لحظه، احساس پايان بهم دست مي‌دهد. يكي از آن «نكند»هاي آزاردهنده كه انگار تراوشات لحظه‌هاي نااميدي و بدبيني است. نگاه مي‌كنم به تحريريه و به زماني كه كمي خلوت‌تر شده. سعي مي‌كنم خودم را آرام كنم. مثلا نگاهي مي‌اندازم توي صورتت كه بايد آرامش تزريق كند و دنبال يكي از آن حس‌هاي «اتفاقي نيفتاده» توي صورتت مي‌گردم، اما پيدا نمي‌كنم. توي صورتت چيزي نيست. سرتاپايت را برانداز مي‌كنم. سرت را بالا مي‌آوري، صورتم را سريع برمي‌گردانم. به فضاي تحريريه نگاه مي‌كنم، به آدم‌هايي كه نشسته‌اند، ايستاده‌اند، هنوز صداي موسيقي ملايمي توي فضا چرخ مي‌زند، هنوز يك نفر با آبدارچي بداخلاق دست به يقه است، هنوز صداي داد و هوار توي تحريريه شنيده مي‌شود. اما سرم را كه برمي‌گردانم، دور انگشت دستت حلقه‌اي مي‌بينم. انگار كه هاله نوري باشد، مي‌دانم نيست، اما نگاه مي‌كنم. اين بار برمي‌گردم، دقيق مي‌شوم، به دستت زل مي‌زنم كه زير سرت گذاشته‌اي و سرت را بهش تكيه داده‌اي. دقت مي‌كنم؛ هست. سعي مي‌كنم پلك نزنم، اما وقتي پلك هم مي‌زنم، بازهم هست؛ حلقه‌اي دور انگشتت هست.

پانوشت: مدت‌ها بود داستاني ننوشته بودم. ذهنم امر به واقعيت مي‌كرد و اجازه نمي‌داد تا تصويرهايي غير از واقعيت جايگزين شوند. پنج‌شنبه‌اي كه گذشت اما متفاوت بود. نوشتم، از شما چه پنهان نوشتنش هم سخت نبود. تنها بايد كمي به منطق مي‌گفتم دست از سرم بردارد. خدا بخواهد طلسم شكست؛ دوباره مي‌شود داستان نوشت.