يك همزاد همراه
روزهايي كه ناخوشم، كه حال من دست خودم نيست، روزهايي كه بيحوصلگي از دروديوار ميبارد و من نميخواهم به اتفاقهاي واقعي زندگيام فكر كنم، دلم يك همزاد ميخواهد. يكي دقيقا شبيه به خودم، كسي كه لمهاي رفتاريام را بشناسد، غذا خوردن يا نخوردنام روي اعصابش نباشد، پيادهرويهايم همينطور، كسي كه بيايد، با سرعت خودم توي خيابان راه برود، مدارا كند با من، بگويد حالا غذا هست، حالا يك فنجان قهوه در كافه دنج هميشگي هست، حالا به اين اتفاق فكر كن، حالا دست از سرش بردار. كسي كه راه منطق ذهنم را بشناسد، كسي كه راز حسهاي بههمريختهام را بداند. كسي كه استدلالها و ندانستنهايش يا حتي دانستههاي بيش از حد منطقياش لجم را درنياورد، كسي كه اين قفل سكوت سنگين و احمقانه را بشكند، كسي كه راه ورود به اين صندوقچه را بداند. كسي كه بيايد آرام بنشيند لبهي تخت، نگاهي توي صورتم بيندازد، نوازشي شايد. و ميدانيد؟ اين را از هيچ آدم ديگري نميخواهم، از خود ديگرم ميخواهم. هر آدم ديگري كه باشد، ور لجباز درونم بيدار ميشود و او را پس ميزند. سر ناسازگاري برميدارد، دعوا راه مياندازد، «من خيلي هم حالم خوبه» ميشوم. فكر نميكنم فقط هم من باشم، معتقدم هر آدمي در زندگياش، چه كاري، چه عاطفي به يكي شبيه به خودش احتياج دارد؛ يك همزاد همراه، يك نفر كه سايه شود و در ناملايمات، پرستاري كند.