دو، سه تا اتفاق افتاد که یادش دوباره در دلم زنده شد. اولینش، تکه‌ای از یک پست وبلاگ محسن آزرم بود. دقیقا جایی که پای نقش و نگارهای ته فنجان قهوه را وسط کشیده بود. دومینش، ارتباط عاطفی تازه یکی از دوستان و سومی هم دارد که بماند.

یک روز عصر توی تعطیلات عید یکی دو سال پیش، خسته، بی‌حوصله، ولو، نشسته بودم توی خانه. برنامه‌ای هم برای زندگی‌ام نداشتم. با یک نفر بحث فال و فالگیری جدی داشتیم که توی خنده و مسخره‌بازی دلش فال خواست. طبیعتا خانم فالگیری که من می‌شناختم برای آقایان مستقیم فال نمی‌گرفت. شبیه به یک :دی در حال اس‌ام‌اس بازی بودم و دو، سه ساعت بعد در خانه آن خانم فالگیر تا برگه‌ها را بریزد روی میز و داستان ببافد. طبیعتا به اندازه دفعه قبل که شش، هفت دختر امیدوار به زندگی پیشش رفته بودیم به من خوش نگذشت اما امیدوار بودم بعدتر خنده‌اش را داشته باشم. حرف می‌زد، توی صورتم نگاه می‌کرد، جدی بود، من مات توی خط‌های صورتش نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم چرا داستانی که می‌خواستم درباره‌اش بنویسم، ننوشتم؟ چند خطی نوت برداشتم، نمی‌شد ته آن اس‌ام‌اس بازی‌ها و منت گذاشتن‌ها به طرف بگویم: ببخشید؛ حواسم پرت خط‌های ریز زیر چشم خانم فالگیر شد یا مثلا برایش بگویم: مدت‌ها بود می‌خواستم داستانی درباره این خانم بنویسم، ممنونم که بهانه‌ای شدی. شب بود، حواسم برگشته بود سرجایش دیگر، دو، سه تا از قفل و کلیدهای آینده‌اش را توی اس‌ام‌اس گذاشتم کف دستش. گیج و عجیب و نالان زنگ زد، زنگ زد که نمی‌فهمم چی می‌گی. شبیه به یک فالگیر حرفه‌ای، جمله‌ها را تفسیر می‌کردم و آن وسط، حس‌هایم به حس‌های زن فالگیر سی‌وچند ساله‌ای نزدیک می‌شد که از میان برگه‌ها و آدم‌ها، نیت می‌کرد و تازه نیابت هم می‌پذیرفت. خط‌ها را پای تلفن خواندم، وقتی دیدم یک در میان، مشخصات آدم مهمی که از زندگی طرف داده، خودم هستم، دست و پایم را گم کرده بودم. خب، دختر حسابی، حواست آن موقع نبود، بعدش چی؟ چرا یک بار از روی این برگه‌ها نخواندی تا بفهمی باید چه بگویی و چطور تخیل خودت و فالگیر و خط و خطوط را بگذاری کنار هم تا حداقل خیلی توی ذوق نزند. اینطور بود که خودم را از میان جمله‌ها حذف کردم، یک به یک، بی‌رحمانه و سخت‌گیرانه حتی. قایم می‌شدم پشت طول و تفسیرهای دیگر و... دوستش داشتم واقعا؟ لبه تخت نشسته بودم، برگه‌ها توی دستم بود و پاهایم آشکارا می‌لرزید. مثل همه وقت‌هایی که یک جور خوبی نقش انگار نه انگار را بازی می‌کنم، نفس‌های عمیق می‌کشیدم تا صدایم نلرزد و نخستین راه را انتخاب کردم، در میان این فال هیچ «نگار»ی وجود نداشت. ترسیده بودم. ترسیده بودم از اتفاقی که ممکن بود بیفتد و حذف خود، ساده‌ترین راه بود. خوب که فکر می‌کنم، همیشه، هر روز، در تمام رابطه‌های عاطفی، کاری و حتی دانشگاهی، به محض شروع ترس‌هایم خودم را حذف کرده‌ام. ترس‌های خودآگاه و ناخودآگاه هم فرقی نمی‌کند، آدم‌ها هم، مهم من هستم که پای ماندنم در هنگامه ترس‌ها می‌لنگد. اتفاق خوبی نیست، می‌دانم، بارها بارها باعث شده از زندگی عقب بیفتم؛ نمونه‌اش همین دانشگاهی که الان باید درباره پرونده تحصیلی‌ام تصمیم‌های مهم بگیرند. اما یک جور « وایسا دنیا، وایسا دنیا، من می‌خوام پیاده شم» است. یک جور فرار به خلاء.