گفته‌اند و هنوز هم مي‌گويند ايراني‌ها شاعرند. شعر توي رگ‌هايشان جوش مي‌زند، آرام مي‌گيرد، سبك و سنگين مي‌كند. من اما شاعر نيستم. شعر گفتنم نمي‌آيد. كلمه‌هايم موزون روي صفحه نمي‌نشينند. كيبورد و مانيتور را هم امتحان كرده‌ام، مداد با كاغذ كاهي، خودكار با برگه سفيد، انواع و اقسام مدل‌ها را امتحان كرده‌ام اما شاعر نشدم.  كلمه‌ها ليز مي‌خورند از توي ذهنم و در فاصله بين ذهن و كاغذ از جذابيت مي‌افتند. آن طعم گس مستانه را روي كاغذ ندارند. زندگي نمي‌سازند. از زندگي نمي‌گويند، حتي نااميدي‌هايش را هم نمي‌گويند و نمي‌سازند. هر عصر جمعه حسرتش بر دلم مي‌نشيند. مي‌زنم به كوه، دشت و دمن، مي‌روم كافه‌اي  خلوت از آنها كه حس شاعري را قلقلك مي‌دهند. مي‌نشينم، برگه سفيد را كه مي‌گذارم جلويم وحشتم مي‌گيرد از شعر، از شاعري، از كلمه‌ها، از شما چه پنهان از عاشقي. فكر كن كه پاييز هم باشد. مي‌داني؟ مي‌شود مصيبت. بغض مي‌شود ناكامي و مي‌نشيند روي كاغذ و حس حسادت به آنها كه شاعرند دست از سرم برنمي‌دارد. از بس هنر آرام‌بخشي است. از بس به درد عصرهاي جمعه پاييزي مي‌خورد و ناآرامي‌ها را پاك مي‌كند. حس لذتبخش به درد بخور بودن به آدم مي‌دهد. مرگ هم ندارد، بايد اين‌كاره باشي. بايد عاشقانه بخواني. لمسش كني، ‌نترسي اگر لحنت با كلمه‌ها بالا و پايين مي‌رود. نترسي از بغض صدايت وقتي كلمه‌هاي متوازن با حزن كنار هم نشسته‌اند، نبايد بترسي از شعر خواندن. بايد دل بزني به درياي كلمات و تصويرهاي رويايي ذهن‌هاي نابغه را به جان بگيري. بايد... بايد توي اين عصرهاي پاييزي شاعر باشي، بايد شعر بگويي. بايد از غروب‌هايش بنويسي، از لحن تب‌دار گذشته، از اميد به روزمرگي‌هاي آينده. از جمعه ديگر كه يك جور ديگر مي‌گذرد. بايد لبخند كم‌رنگ و ابروهاي اخم‌كرده را توي صورت خسته‌ات ببينم تا بفهمم چقدر شاعري. چقدر براي كلمه‌ها انرژي گذاشته‌اي. بايد توي صورتت دقيق شوم، زل بزنم به خلوتت، زيرچشمي هم مي‌شود، بخندم به برگه‌هاي سفيد زير دستم و بگويم خوشا به حالت  اگر در اين عصر دم‌كرده پاييزي كه برگ درختانش با باد بازي مي‌كنند اما آفتابش هنوز رمق دارد، شاعري. خوشا به حالت اگر توي يك عصر پاييزي فرصت شاعري داري، حالا فرقي نمي‌كند توي طبقه سوم يك آپارتمان كوچك يا ميان درخت‌هاي حياط مامان‌بزرگ. فرقي نمي‌كند توي آب‌باريكه‌هاي كوه يا روي فرش ماشيني خانه اجاره‌اي، خوشا به حالت اگر شاعري.

 براي قيصرامين‌پور، براي حال و هواي شعرهايش، عشق‌هايش، براي لحن ناآرام شعرهايش كه آرامش مي‌بخشد.

فرهیختگان، صفحه آخر، شنبه هشت آبان 1389